06.08.09

هجده خرداد ماه هشتاد و هشت

Posted in 1 at 6:21 pm by teshinpe

من پوست انداختم
اما هنوز هم همان دخترکی هستم که گونه هایش با یک لبخند زود
گل می اندازد
ما هیچ وقت کاملا عوض نمی شویم
چیزهایی از گذشته زیر پوست ما باقی می مانند
راه می روند
خراش می دهند
تا یادت بیاورند کسی را که پیش از این ها بودی
قبل تر ها
سال هایی که حالا دیگر وصله دار شده اند
کفش هایی که کوچک شده اند و بندهایشان چرک

شعر از نمی دانم که!

05.26.09

پنجم خرداد ماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 6:27 pm by teshinpe

هورررا، واسه ی همه، سیب درسته
هورررا، نکنه یکیش یُهو بیفته
میرن بالا، میان پایین
کجا میوفتن، خوب بپایین!

داستان زمستانی ردوال، برایان جیکوس

05.19.09

بیست و نهم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:13 pm by teshinpe

داشتم فکر می کردم چه بنویسم برای امشب، که احساس کردم حالم خیلی بد است. کمی سرم درد می کند و دلم در هم می پیچد. انگار نزدیک است بالا بیاورم. از آن جایی که ما ها پزشک زاده می شویم، گمانم مسموم شده ام، یا در بهترین حالت سردی ام کرده است.
درست در همین لحظه آب گذاشته ام تا جوش بیاید و برای خودم نبات داغ درست کنم. محصول عجیبی است نبات داغ؛ دست کم از نظر فیلسوفی که نزدیک است بالا بیاورد، چیز عجیبی است نبات داغ!

پ.ن. گفتم سردی، یاد حرف یکی از آشناهای دور افتادم که صنایع غذایی می خواند و دست بر قضا در رشته ی خود آدم توانایی هم هست. همین آدم توانا در رشته ی صنایع غذایی می گفت که اندی سال روی همه جور غذایی تحقیق کرده است اما آخر سر نفهمیده چه غذایی سرد است و چه غذایی گرم. می گویم ما ها پزشک زاده می شویم!

05.11.09

بیست و یکم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 6:37 pm by teshinpe

زیاد به خیابانگردها نگاه می کنم. نمی دانم، شاید این ها نمونه های خوبی برای انحطاط سرنوشت بشر باشند. کسی چه می داند، شاید این ها آینده ی خود ما هستند. مثلا خوب که فکر می کنم، می بینم آرین، نوازنده ی ویلن، که هفته ی پیش یکی از کوارتت های زهی بتهون را اجرا کرد و هیچ کس هم به تخمش حسابش نکرد، شبیه یکی از نوازنده های دوره گرد خیابان ایروان نو است. فقط فرقشان این است که آن آرین دوره گرد با خودش آمپلی فایر می آورد و گیتار الکترونیک می زند برای چندرغاز پول سیاه، آرین واقعی کت و شلوار اتو شده می پوشد و خودش را پشت پوپیتر چوبی پنهان می کند برای چهار تا تعریف و تمجید ناقابل. حالا نه آن چندرغاز چیزی از کسی کم می کند، و نه تعریف و تمجیدهای همت عالی این و آن.
خیابانگرد من اما جور دیگری بود. یک بار بیشتر ندیدمش و نمی دانم چرا همان موقع فکر کردم این یکی خود آینده ی من است. چشم های خسته ی آبی رنگش هنوز برق می زد. لباس پاره پوره ای پوشیده بود که باعث می شد فکر کنم چه طور سیاه زمستان را از سر گذرانده است (و فکر می کردم هر سال بهار که می شود همه ی خیابانگردها با خود می گویند: «شاید وقتی دیگر.»)
سر به سر سراغ زوج های جوانی می رفت که کنار اپرا، ضلع جنوب شرقی میدان فرانسه، با هم قرار گذاشته بودند. کمی حرف می زد و بعد چیزی در دفترش یادداشت می کرد. در کارش جدی با پشتکار بود و در خیل جمعیت منتظر حتی یک نفر را از دست نمی داد. دوست داشتم بدانم چه می نویسد. بعدا فهمیدم اسم ها را می نویسد. مثل مبصر کلاس، یا مامور سرشماری.
می دانید اگر یک روز اسم همه ی کسانی که در میدان فرانسه، یا هر میدان دیگر در هر شهر یا هر کشور در هر جای دنیا، را یادداشت کنیم، چند صد هزار اسم می شود!؟ و همه ی این چند صد هزار اسم در چشم به هم زدنی فراموش می شوند، در یک لحظه، در یک دم.
آینده ی من، تک و تنها به جان فراموشی افتاده است و از همه ی این اسم ها محافظت می کند: این جا، در سینه اش.

05.05.09

چهارده اردیبهشت ماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 6:47 pm by teshinpe

یادم نبود دیروز دوشنبه بود
به همین سادگی
ببخشید

04.20.09

سی و یکم فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:27 pm by teshinpe

گاهی فکر می کنم لازم است وقتی بروم جنگل بالای خانه، همان جایی که رود هرازدان در پایین دستش روان است، می رود و می رود و می رود تا برسد به ارس. این همان رودی است که روی همه ی نقشه ها میان ما قرار گرفته است. فکر می کنم باید آن قدر به این آب ها نگاه کنم تا چشم هایم را با خود ببرد، و بیاورد برای تو. همان جا داستان هایم را خواهم نوشت و به آب خواهم داد تا برایت بیاورد. بعد تو می گویی: «این داستانی که من می خواستم نیست.» دل من باز می شکند و داستان بی پایان می ماند.

04.14.09

بیست و پنج فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:17 pm by teshinpe

خواهم که بر رویت

هر دم زنم بوسه

ترسم که نالان کند بسی

مثل من کسی

چشم نرگست

جانانه جانانه

04.05.09

شانزدهم فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:57 pm by teshinpe

این جا تنها کتابفروشی شهر نیست اما با توجه به این که در کل شهر فقط سه کتابفروشی دیگر به جز این وجود دارد، هر کدامشان را می توان یگانه در نظر گرفت: درست مثل کشتی شکستگانی که هر کدام در گوشه ای از یک جزیره ی بزرگ بی خبر از هم مانده اند. وقتی به این کشتی شکسته ها فکر می کنم تازه ملتفت می شوم چه شادی اسرارآمیزی زیر پوست خیابان انقلاب نهفته است (نمایشگاه کتاب را که دیگر نگو، گیرم که در مصلی باشد).

در را هل می دهم. از میان میله های دزدگیر مغناطیسی رد می شوم. نیمی از کسانی که در کتابفروشی ایستاده اند خود کارمندان هستند که کارشان چیزی در حد همان دزدگیر مغناطیسی است. فقط یک بار به خودم دردسر دادم تا سراغ کتابی را از کارمند لاغر مردنی بی حوصله ای بپرسم و نتیجه ای هم نگرفتم. همه ی کسانی که پاتوقشان کتابفروشی پیانو است (این اسم را خودم برایش گذاشته ام، چون در طبقه ی پایینش همیشه زنی هست که پیانو می زند) فقط بین قفسه های کتاب پرسه می زنند و تقریبا هیچ وقت چیزی نمی پرسند. تجربه!

حساب و کتابم خوب نیست، دقیق نمی دانم ولی یک نگاه سرسری که بیاندازی به نظرت می رسد طبقه ی همکف حتی کوچکتر از یک اتاق سه در چهار است. طبقه ی پایین، که با پایین رفتن از پله های مارپیچی وسط کتابفروشی می توان به آن جا رسید، سه برابر طبقه ی همکف است؛ چون به غیر از اتاق پیانو، دو اتاق دیگر هم در دو طرف دارد: یکی دفتر و دستک اداری، و یکی اتاق کتاب های نایاب و کمیاب و نسخ خطی (و یک شاهنامه ی فردوسی هم دارد که خیلی خیلی قدیمی است).

معمولا کارم در طبقه ی همکف زیاد طول نمی کشد. آن قدر حوصله ندارم که مثل بچه های کلاس اولی ساعت ها بیاستم و دانه دانه حروف روسی را با صدای بلند در دلم هجی کنم (اما گاهی از این کار نتیجه ی شگفت آوری می گیرم: یک بار با مشقت فراوان نوشته های روی شیرازه ی یک کتاب دو جلدی را هجی کردم و با تعجب در یافتم که فانتازیای استانیسلاو لم است. آن قدر هیجان زده شده بودم که نزدیک بود بی درنگ بخرمش، بعد فکر کردم اگر قرار باشد هر دو جلد را حرف به حرف هجی کنم موهایم هم مثل دندان هایم سفید خواهد شد و کتاب تمام نخواهد شد)، با اتاق کمیاب نایاب هم میانه ی خوبی ندارم، اما عشق می کنم ساعت ها در اتاق پیانو بمانم: کتاب های انگلیسی این جا هستند، به علاوه ترکیب زیبایی است کتاب و پیانو.

سه روز پیش از سال نو، برف همه جا را سفید کرده بود. تازه تعطیل شده بودیم و من می خواستم برای تعطیلات چند تا کتاب جدید بخرم. تا برسم به کتابفروشی خیس شده بودم و پاچه های شلوارم حسابی گل و برفی بود. اول شرمم آمد وارد شوم، جای کفش هایم همه جا می ماند. بعد که دیدم همه مثل خودم گل و برفی هستند و کارمندان هم اعتراضی ندارند، اعتماد به نفسم برگشت. کلاهم را برداشتم و شالم را باز کردم، نفسم باز شد. یک راست رفتم سراغ کتابی که از قبل نشان کرده بودم. کمی بعد دو آقا و یک خانم انگلیسی از پله ها آمدند پایین. جای پایشان روی پله ها می ماند، و همان جوری که داشتند برف روی شانه هایشان را می تکاندند رد خیسی را به همه جا می کشاندند. پایین پله ها، مردی که لاغرتر بود و سرش تقریبا داشت کچل می شد برگشت و چشمش روی منبع صدا خیره ماند. گفت: «فکر نمی کردم موسیقی زنده باشد! تا به حال ندیده بودم در کتابفروشی پیانو بزنند.» دو نفر دیگر تایید کردند و بعد در کتاب ها غرق شدند.

از همان ابتدا می پیچم و پایین می روم.

اسم پیانیست را هنوز نمی دانم، یعنی فرصت نشده است درست و حسابی با هم حرف بزنیم، فقط یکی دو بار برای هم سر تکان داده ایم. تا می رسم می پیچم سمت پیانو و باز هر دو سر تکان می دهیم. وظیفه ام را انجام دادم، حالا می روم میان کتاب ها پرسه بزنم.

سه دختر جوان جلوی قفسه ی مورد علاقه ی من که همه ی کتاب هایش مال انتشارات بلومزبری است (که همیشه حراج شده اند) ایستاده اند. دارند کتاب انتخاب می کنند. من کمی آن طرف تر می ایستم تا کارشان تمام شود. بعد از میان حرف هایشان چیزی در مایه های ایران می شنوم. گوش تیز می کنم. یکی از دخترها که قد بلندی دارد یکی از کتاب های سیلور استاین را نشان می دهد و به دیگری می گوید: «این را بردار و ترجمه کن، خوب پولی در می آوری.» دیگری می گوید: «از این چیزها در ایران زیاد است.» آها، حالا فهمیدم قضیه چیست. احتمالا این دخترها ارمنی- ایرانی هستند، یا یکی شان، همان دختری که الان کتاب را از قفسه برداشت و دارد نگاه می کند. نفر سوم، کتاب مناره را بر می دارد و می گوید: «این چه طور؟» این کتاب را قبلا دیده ام. درباره ی زن افغانی است که به زور با مرد پیری ازدواج می کند و … همان داستان همیشگی! ارمنی- ایرانی می گوید: «گمان نمی کنم به این اجازه ی چاپ بدهند. این ایرانی ها دیوانه هستند. دختر وقتی ازدواج می کند می شود برده ی شوهرش …»

برای اولین بار در عمرم از این که دیگران فکر کنند زبانشان را نمی فهمم و به راحتی در حضورم حرف های شخصی بزنند و من دزدکی گوش کنم پشیمان می شوم، چون دارم خفه می شوم. دلم می خواهد بپرم وسط حرف هایشان و جیغ و داد راه بیاندازم. آن قدر جیغ و داد کنم که حرفشان را پس بگیرند …

از پله ها بالا می روم (نمی توانم جلوی گوش هایم را بگیرم، حتی صدای پیانو هم کمکی نمی کند). از میان میله های دزدگیر مغناطیسی رد می شوم و به خیابان باز می گردم.

دیگر خیلی وقت است که سری به کتابفروشی پیانو نزده ام.

03.23.09

سوم فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 8:57 pm by teshinpe

نمی دانم

ریشه ام در زمین بود

یا در آسمان

شاید ریشه ام در رویا بود، رویایی که اسیرش بودم

اما

در رویای ساختگی ام اثری از گرمی و عشق نبود

در خود بودم، فرو خورده و غمگین

تا شبی

از دور دست های دور

آن جا که فقط تلخی و سیاهی بود

ستاره ای نقره فام در شب هستی ام طلوع کرد

و من اسیر گهواره ی رقصان چشمانش شدم

و آرمیدم

رها

سرخوش

عاشق

آرام

 

اسیر گهواره، کریستیان بوبن، برگردان مهوش قویمی

03.17.09

بیست و هشتم اسفند ماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 8:34 pm by teshinpe

سه شب پیش خوابت را دیدم. داشتم در خیابان هایی آشنا قدم می زدم، بعد سرعتم زیاد و زیادتر شد و من با عجله خیابان ها را پشت سر می گذاشتم، و نمی دانم چرا. سرگردان بودم و نمی دانم دقیقا دنبال چه چیزی می گشتم. در بلوار کشاورز به تو رسیدم. کنار نرده های بیمارستان پارس، کمی جلوتر از گلفروشی نشسته بودی. کنار گلفروشی داشتم به سرنوشت فکر می کردم. آخرین باری که درون گلفروشی را نگاه کردم میانه ی زمستان بود، اما آن جا که زمستان معنی ندارد. مغازه پر بود از گل های رنگارنگ، از گونه های مخلتف، از انواعی که به عمرم ندیده بودم، گل های وحشی که رام شده بودند، گل هایی که متعلق به این جا نبودند (شاید زیستگاه اصلی شان جایی در جنگل های استوایی باشد)، و من داشتم فکر می کردم از وقتی در شهر اسیر شده ایم چقدر از زندگی را از دست داده ایم: چند هزار گل در دنیا هست که ما هرگز نخواهیم دید، چند میلیون رنگ، چند صد میلیون صدا، عطر.

تو نشسته بودی، کیفت را روی پاهایت باز کرده بودی و به گمانم داشتی کتاب می خواندی. موهایت همراه باد می وزید و چشم هایت از بی خوابی سرخ شده بود. بعد ناگهان من جلویت ایستاده بودم. چرا آن قدر مات نگاهم می کردی؟ شاید من شبیه روح بودم یا تو فقط تعجب کرده بودی. گفتی بابت آخرین باری که قرارمان به هم خورد متاسفی. گفتی که کار واجبی برایت پیش آمده بود و باید می رفتی خارج شهر. باز بخشیدمت (و نگرانت شدم).

آخرین باری که خوابت را دیده بودم یادت هست؟ یکی از موجودات ترسناک بچگی هایم باز آمده بود به خوابم. این یکی چیزی مثل سایه بود که همه چیز را با خودش به تاریکی می برد. با هول و ولا از تخت بیرون پریده بودم، خیس عرق انگشت لرزانم را روی شماره های گوشی چرخانده بودم و شماره ی تو را گرفته بودم (آن موقع شماره ات را از بر بودم و قرار گذاشته بودیم اگر باز خواب بدی دیدم فورا زنگ بزنم که تو آرامم کنی). بوق … بوق … بوق … گوشی را برداشتی. صدایت جوری نبود که انگار خواب بوده باشی. گفتی سلام عزیزم، خواب بد دیدی؟ چیزی نیست، من این جا هستم عزیزم. بدون این که حتی یک لحظه را از دست بدهم شروع کردم به عجز و لابه. یادم نیست گریه هم می کردم یا نه، ولی نفسم دیگر داشت بند می آمد. بعد صدای تو باز آمد که گفتی سلام عزیزم، خواب بد دیدی؟ چیزی نیست، من این جا هستم عزیزم. سایه داشت همه چیز را با خود می برد و نزدیک و نزدیک تر می شد. با آخرین نفس هایی که برایم مانده بود گفتم که باید کمکم کنی، و باز صدای تو بود که می گفت سلام عزیزم، خواب بد دیدی؟ چیزی نیست، من این جا هستم عزیزم. آن موقع بود که فهمیدم کابوس من آن سایه نیست که دارد همه چیز را با خود می برد، کابوسم این بود که تو خودت نبودی، یک نوار ضبط شده بودی که مدام تکرار می شد.

نگرانت شده بودم. آخر آدم هیچ وقت درست نمی فهمد که در دل دیگران چه می گذرد. چرا موهایت آنقدر آشفته بود؟ چرا چشم هایت سرخ شده بودند؟ چرا آن جا نشسته بودی و کتاب می خواندی؟ آخرین کتاب خودت بود در دستت؟ می خندیدم، تو هم می خندیدی، هر دو به زور. باد خاکستر سیگارت را می تکاند و روی رهگذران می پاشید. دستت را گرفتم. گفتم بیا برویم، من زیاد نمی مانم. چیزی نگفتی اما بلند هم نشدی. گفتم پس می مانم و نشستم. تا کنارت نشستم فهمیدم که باز دارم خواب می بینم. در واقعیت ما هزارها کیلومتر، راه ها و جاده ها و شهرها، به فاصله ی میان دو کشور همسایه از هم دور بودیم. اما نشستم. کنارت نشستم و خندیدیم تا وقتی که دیگر صبح شده بود و باید بیدار می شدم.

 

Next page