09.14.09
خانه کشی
درود بر همه
از این جا می روم. دلیلش زیاد برایم مشخص نیست، احتمالا نوعی تنوع طلبی یا شاید هم خودکشی وب لاگی باشد
در هر حال، اگر از احوالات ما جویا هستید به این نشانی سر بزنید
08.08.09
هفدهم امردادماه هشتاد و هشت
دخترک خندید. «شب به خیر» راه افتاد که برود. سپس گویا چیزی یادش آمد و برگشت، با تعجب و کنجکاوی به مورداگ نگاه کرد و پرسید: «هیچ شاد هستید؟
مورداگ گفت: «چی هستم؟
اما دخترک زیر نور ماه، به دو رفته بود. در خانه اش آهسته بسته شد
«شاد! چه بی معنی»
خنده اش بند آمد
دستش را درون سوراخ- دست در خانه اش کرد و صبر کرد تا دستگاه دستش را لمس کند. در باز شد
معلوم است که شاد هستم. از اتاق های خالی پرسید. چه فکر می کند؟ نیستم؟ ایستاد و به دریچه ی تهویه ی هوای وسط سالن نگاه کرد و ناگهان به خاطر آورد که چیزی پشت دریچه پنهان شده است، چیزی که گویی اکنون به او می نگریست. زود نگاهش را دزدید
در یک شب غیر منتظره چه ملاقات غیر منتظره ای. از برخورد یک سال پیش اش با پیرمردی در پارک و گفت و گویشان چیزی این چنین به خاطر نمی آورد… مونتاگ سرش را تکان داد. به دیوار خالی نگاه کرد. چهره ی دخترک آن جا بود، در خاطرش واقعا بسیار زیبا بود: در واقع حیرت آور بود. صورتی باریک مانند شماره های یک ساعت کوچک داشت که نیمه شب وقتی بیدار می شوید تا زمان را بدانید، در اتاقی تاریک به چشم می آید و ساعت و دقیقه و ثانیه را نشان می دهد، یک لحظه سکوتی سفید و یک درخشش، دانستن چیزی که از حرکت شب به تاریکی عمیق تر و نیز گذرش به سمت روزی نو برای گفتن دارد و قطعیت
به خودش، ناخودآگاهی احمق، کاملا مستقل بدون میل، عادت، یا آگاهی که مدام یاوه می گوید، تشر زد. «چه؟
به دیوار خیره شد. چهره اش مانند آینه، نیز، بود. شدنی نیست؛ چند نفر را می شناسید که نور شما را به خودتان باز می گردانند؟ مردمان معمولا – دنبال استعاره ای می گشت، چیزی درباره ی مشعل های کارش به یاد آورد، شعله ور هستند تا این که در باد خفه شوند. چقدر پیش می آید که چهره ی آدم ها احساساتت را، عمیق ترین افکارت را از تو بگیرد و به خودت بازگرداند؟
دخترک توانایی بسیاری در تشخیص داشت؛ مانند یک تماشاچی مشتاق نمایش عروسکی، تک تک پلک زدن ها، حرکات دست، پرش هر انگشت مورتاگ را از یک لحظه قبل پیش بینی می کرد. چقدر با هم راه رفته بودند؟ سه دقیقه؟ پس چقدر این زمان طولانی به نظر می رسید. چه پیکره ی ممتازی بر صحنه ی رو به رویش بود؛ با جثه ی ظریفش چه سایه ای بر دیوار انداخته بود. فکر کرد که اگر چشم هایش بخارد، دخترک پلک می زند. و اگر ماهیچه های فکش کمی منقبض شود، دخترک از خیلی پیش تر خمیازه خواهد کشید
فکر کرد، چرا، حالا که خوب فکر می کنم، دخترک انگار منتظرم بود آن جا، در خیابان، دیر وقت
در اتاق خواب را باز کرد
حس کرد لبخندش محو شد، آب شد، در هم پیچید، و بر سر خود آوار شد، مانند فتیله ی شمعی زیبا که مدتی طولانی سوخته و اکنون می پیچد و فرو می ریزد. تاریکی. شاد نبود. شاد نبود. این جمله را به خود گفت. متوجه شد صورت واقعی موضوعات این است. شادی اش را مانند صورتک به چهره می زد و دخترک همراه صورتک از چمن های خیابان عبور کرده بود و دیگر راهی نبود که در خانه شان را بزند و بخواهد که آن را پس بدهد
فارنهایت 451؛ ری برادبری
08.05.09
چهاردهم امردادماه هشتاد و هشت
این پست را پنهانی می نویسم؛ پنهان از خودم، حتی پنهان از خدا
من دیگر به خدا اعتقاد ندارم. خیلی وقت است که میانه مان شکر آب شده است. بعد گفتم، حالا آن بالا هستی یا نیستی، می شنوی؟ من دیگر به تو اعتقاد ندارم. البته هنوز هم گاهی وقتی به مرگ فکر می کنم می ترسم از عاقبتم، اما بالاخره نمی شود آدمی هم خر را بخواهد و هم خرما را. این جوری راحت تریم. هر دویمان راحت تریم که به کار همدیگر کاری نداشته باشیم. نه من آدمی هستم که از پس زندگی عارفانه و عاشقانه با پروردگاه بر بیایم و از دنیا چشم بپوشم، نه خدا هیچ وقت به من بد حجاب بی نماز و روزه با این همه عقاید سکولار روی خوش نشان داده است. می دانم که این به آن در می شود. یک روز گفتیم بی حساب! شما را به خیر و مرا به سلامت! این را من و خدا به هم گفتیم و بعد هر کس رفت سراغ کار خودش
ولی حالا دلم می خواهد یک بار دیگر، پنهانی از خودم و پنهانی از خدا، بپرسم
خدا جان واقعا هستی؟ واقعا گوشت به حرف های این بنده های بی چاره ات بدهکار است؟ اصلا شده است تا به حال برای ما زیر پایی هایت تره خرد کرده باشی؟ خدا جان از ما که گذشت، دست کم دلت به حال بچه های بی گناه و آیندگان ما بسوزد. بیا و آقایی کن، یک بار درد دلی از ما آدم ها دوا کن. جان خودم دنیا پر است از داستان های پر سوز و گداز، قهرمان های ناکام، عاشقان دل سوخته و … بیا و یک بار هم که شده است کاری کن که حق به حق دارش برسد. ما دیگر خسته شده ایم، به خدا، همین حالا، تا دیر نشده است یک کاری بکن
07.27.09
پنجم امردادماه هشتاد و هشت
در این هنگام اتفاقی بسیار عجیب رخ داد. هیچ کدام از بچه ها هم مثل شما نمی دانستند اسلان کیست؛ اما همان موقعی که بیدستر نامش را بر زبان آورد همه احساسی عجیب پیدا کردند. شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که در خواب کسی به شما چیزی می گوید که معنی اش را نمی دانید اما همان موقع به نظر می رسد که معانی فراوانی دارد – شاید یک خواب شیرین را تبدیل به کابوس کند، یا بر عکس، معنی عمیق و شیرینی اش خوابتان را چنان زیبا و دلپذیر کند که همه ی عمر فراموشتان نشود و همیشه آرزو کنید باز هم به آن خواب باز گردید. اکنون هم چنین بود. با شنیدن نام اسلان ادموند احساس ترس کرد. پیتر ناگهان شجاع و ماجرا جو شد. سوزان احساس کرد یاد عطری دلپذیر یا یک موسیقی دلنشین در سراسر وجودش پخش شده است، و لوسی احساس وقتی را داشت که از خواب بیدار می شوید و یادتان می آید نخستین روز تعطیلات تابستانی است.
07.25.09
سوم امردادماه هشتاد و هشت
این روزها، هر بار که چشم هایم را می بندم، تو را می بینم که دانه های اشک از چشمانت سرازیر است. دردت به جانم، آخر بگویم کی این روزها هم می گذرند!؟
07.23.09
یکم امردادماه هشتاد و هشت
سخن مرا بشنوید، آزادشان کنید
آزادشان کنید،
آنها خواهران از دریا گذشته و
گهوارهبان بلوغ شبتابند،
جرمشان
تنها اشاره به رویای هاجر است،
که میخواسته برای اسماعیل
اسمی از گلو برای گریه نیاورد
آزادشان کنید،
آنها برادران بیدریغ باران و
خنکای پسین تابستانند،
جرمشان
تنها اشاره به دلواپسی آفتابی است
که میخواسته برای بهچاهماندگان
پیراهنی از سپیدهدم بیاورد
آزادشان کنید،
آنها بستگان بیتردید نور و
خنیاگران خردمند ترانهاند
جرمشان
تنها سخن گفتن از کیمیای حقیقتی است
که پیش از این آوازش را
از گلوی بریدهی چاه و از
چراغ شکستهی یتیمان
بسیار شنیدهاید
آزادشان کنید، …
محمد علی صالحی/ منبع: روزنامهی اعتماد
من برگشتم. یعنی امتحان هایم تمام شد. خیلی وقت می شود که امتحان هایم تمام شده اند. یعنی به حساب روزهای تعطیلی تابستان که با شتاب می گذرند، خیلی وقت است که برگشته ام. برگشته ام اما نمی دانم چه باید بنویسم. از کجا بنویسم. از که بپرسم. این است که همین حالا هم زیاد به اختیار نمی نویسم. صبر می کنم واژه ها راه خودشان را پیدا کنند، شاید من هم خودم را پیدا کنم.
تک تک، کسانی که در فکرشان هستم زنگ می زنند. می پرسند: نمی آیی؟ می گویم: همین حالا به فکرت بودم. دل هایمان به هم نزدیک است. پاسخ دیگری نیست. من دلم دو تکه شده است، هزار تکه شده است. می خواهم بروم سفر، پای رفتن نیست. باید همین جا که هستم بنشینم، تاب ماندن نیست. حالا دارم تمرین تحمل می کنم. همیشه همین کم طاقتی نقطه ی ضعفم بوده است. دارم تمرین می کنم شرایط را درک کنم. تمرین می کنم که تصمیم احساسی نگیرم. از همه مهم تر دارم سعی می کنم فرار نکنم. این درس های زندگی تمامی دارند؟
ولی خیلی دلم می خواست قلمی داشتم تا برای سرزمینم چیزی بنویسم. خیلی چیزها سر دلم هست. پیش از این کم نبوده، حال بیشتر هم شده است. با خودم می گویم: دیدی؟ دیدم، اما چه را؟ دیدم، اما که را، در کجا؟ در چه حالتی؟
نمی توانم جلوی خودم را بگیرم؛ تک تک خیابان ها، کوچه پس کوچه ها، جاهایی که دوستشان دارم، سرزمینی که مال ما است، همه چیز را در رو به رو دارم. من که ندیدم اما گمان می کنم که دیده ام. در خیالم همه ی این ها را دیده ام. داغ می شوم. گیرم که همه ی این ها دروغ می گویند. پس از این چه طور باید در این خیابان ها قدم زد؟ وقت قدم زدن کدام عشق را باید به خاطر آورد؟
07.10.09
19 tir 88
dorud bar shoma,
bebaxshid, man bazam kafinetam, farsi nemitunam type konam.
zedmatetun ke arz konam, emtehan haye ma shoru shode, bad mazhab! hala bayad dars bexunam, sheytuni rah nadare.
(rastesh vazi’at e Iran ham ye kam bi hosele am karde).
chashm, be zudi inja ro be ruz mikonam (link e morede nazar ro ham ezafe mikonam)!
shad o piruz
Fifi
06.08.09
هجده خرداد ماه هشتاد و هشت
من پوست انداختم
اما هنوز هم همان دخترکی هستم که گونه هایش با یک لبخند زود
گل می اندازد
ما هیچ وقت کاملا عوض نمی شویم
چیزهایی از گذشته زیر پوست ما باقی می مانند
راه می روند
خراش می دهند
تا یادت بیاورند کسی را که پیش از این ها بودی
قبل تر ها
سال هایی که حالا دیگر وصله دار شده اند
کفش هایی که کوچک شده اند و بندهایشان چرک
شعر از نمی دانم که!
05.26.09
پنجم خرداد ماه هشتاد و هشت
هورررا، واسه ی همه، سیب درسته
هورررا، نکنه یکیش یُهو بیفته
میرن بالا، میان پایین
کجا میوفتن، خوب بپایین!
داستان زمستانی ردوال، برایان جیکوس
05.19.09
بیست و نهم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت
داشتم فکر می کردم چه بنویسم برای امشب، که احساس کردم حالم خیلی بد است. کمی سرم درد می کند و دلم در هم می پیچد. انگار نزدیک است بالا بیاورم. از آن جایی که ما ها پزشک زاده می شویم، گمانم مسموم شده ام، یا در بهترین حالت سردی ام کرده است.
درست در همین لحظه آب گذاشته ام تا جوش بیاید و برای خودم نبات داغ درست کنم. محصول عجیبی است نبات داغ؛ دست کم از نظر فیلسوفی که نزدیک است بالا بیاورد، چیز عجیبی است نبات داغ!
پ.ن. گفتم سردی، یاد حرف یکی از آشناهای دور افتادم که صنایع غذایی می خواند و دست بر قضا در رشته ی خود آدم توانایی هم هست. همین آدم توانا در رشته ی صنایع غذایی می گفت که اندی سال روی همه جور غذایی تحقیق کرده است اما آخر سر نفهمیده چه غذایی سرد است و چه غذایی گرم. می گویم ما ها پزشک زاده می شویم!