12.29.07
هشتم ديماه هشتاد و شش
من نقاشي ميكشم.
براي تمدد اعصاب اين كار را ميكنم، نقاش نيستم.
نرمهي دست راستم سياه شده است، چون موقع نقاشي كردن آن را روي كاغذ كشيدهام و گرد مداد سياه رويش نشسته است.
مداد آبي كه بيشتر دوستش دارم، از همهي مدادهايم كوتاهتر است.
دور و اطرافم خردههاي پاككن و پسماندههاي تراش ريخته است.
روي زمين، روي كف سفيد و درخشان اتاق، مغزيهاي خردشدهي مدادرنگي ريخته است (اينها وقت تراشيدن خيلي خيلي خرد ميشوند و با باد به حركت در ميآيند و مثل غباري از كهكشاني دور روي زمين پخش ميشوند.
دو روز پيش ارادتمند شما جودي ابوت زنگ زد و گفت: «ماه خوني شده است، ديدي؟»
من تب داشتم، اما راه افتادم و رفتم توي سرماي حياط تا ماه را ببينم. حيف كه براي ديدن ماه خونين ميبايستي افقي وسيعتر ميداشتم. خيلي وسيعتر، خيلي. پيرامونم ساختمانهايي بلند بالا رفته بودند. هنوز هم هستند و حيف كه نشد ماه را ببينم.
بر ميگردم.
دستمال بر ميدارم و غبار رنگي كهكشانيام را جمع ميكنم و به گوشهاي از اتاق ميبرم. غبار كهكشان آنجا ميماند تا آرام آرام به يكي از سوراخهاي فراموشي اتاقم بريزد و از ياد برود.
نرمهي دستم را روي شلواركم ميكشم تا پاك شود. رد سياهي روي شلواركم ميماند. فردا شلواركم را خواهم شست.
12.22.07
يكم ديماه هشتاد و شش
دعا كردم كه اين قلب نشكسته باشد
اما هرچه كه باشم،
ناتمام است
صداهايي مي گويند كه بايد ادامه بدهم
اما من تنها
در اقيانوسي شنا مي كنم
خوب، بيست و پنج ساله شدم و به روياهايم نرسيدم. مي گويند رويا هر قدر دور دست تر باشد، بهتر. فكر نمي كنم روياي دست نيافتني چيز خوبي باشد؛ يا شايد هم من براي رسيدن به روياهايم خيلي عجول بودم؛ يا شايد هم آن قدر بلند پرواز نكردم كه لازم بود و خيلي زود زمين خوردم؛ يا شايد هم … اصلا كسي به روياهايش رسيده است؟ مي رسد؟ برسد، به حق ريگ هاي بيابان.
دوستانم كاري كردند كه اين يكي دو روز از بهترين روزهاي زندگي ام باشد، در بدترين لحظاتي كه تا به حال در طول عمر نازنينم تجربه كرده ام.
سپاسگزارم و به قول معروف
تو را به راستي
تو را به رستخيز
مرا خراب كن
كه فتح آشكار من
به اين شكست هاي بي بهانه بسته است
12.20.07
بامداد سی ام آذرماه هشتاد و شش
باز شبه یلدا شده و من یاد زادروز یکی از بهترین آدم های زندگیم افتادم یکی از بهترین دوستام که خوبی و بدیش برام گوارا، شیرینی و تلخیش برام شهد عسل بوده، توی این دوازده سال دوستیمون خیلی خاطره ها باهم داشتیمو خیلی روزا رو سر کردیم و یه جورایی با هم بزرگ شدیم، خیلی دوسش دارم و اگر شرایط زندگی اون روزا رو برامون نداشته باشه و این سخن همیشه صادق است و اینکه فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نیستند و همیشه به اندازه ی یک دنیا در قلبم جا دارد
فرمهر جان تولدت مبارک، زادروزت فرخنده و کلی آرزوی خوبی و شادی و تندرستی برای تو
12.18.07
بيست و هفتم آذرماه هشتاد و شش
چند روز پيش در پي تلاشي چند ماهه براي جستن دو نفر ضامن براي وام بانكي و نيافتن، با اخطار بانك مبني بر باطل شدن مهلت اعطاي وام مواجه شديم. درمانده و مشوش ياد زماني افتادم كه اسممان براي وام درآمده بود و كلي خوشحال به اميد سبك شدن مشكلات بوديم . به ذهنم رسيد كه پيامي براي دوستام سند تو آل كنم. .پيغام به اين شرح بود:
دوستان گرامي: سلام كمك كمك
به دو ضامن براي وام بانكي (كارمند رسمي يا بازنشسته) به صورت خفن اضطراري نيازمندم. لطفاً تأمل كنيد. منتظر پيام شما هستم.
القصه، سرتان را درد نياورم. پيامي به اين شرح از في في به دستم رسيد:
پيلار جان، من اگر بيل زن بودم، الان زمين خودم را بيل زده بودم و در ينگه ي دنيا داشتم درسم را مي خواندم
12.15.07
بيست و چهارم آذرماه هشتاد و شش
دكتر قلبم نوشته بود كه از ريههايم عكس بگيرم.
از قبلش هم تهديد كرده بود كه فقط كافي است يك نخ ديگر سيگار بكشم، و ديگر نبايد پيشش بروم. خوب حق دارد (راستش حالا سكانسهاي اوليهي فيلم بيست و يك گرم را خوب درك ميكنم؛ نميدانم چه مرگي است كه آدم با قلب درب و داغان هم هوس سيگار ميكند!؟). چند بار هم كوكو سر همين سيگار كشيدن با بيل خاموشم كرد، اما از رو نرفتم.
در هر حال، دفعهي آخر كه رفتم پيش دكتر، نوشت كه از ريههايم عكس بگيرم.
صبح زود، ناشتا بلند شده بودم و رفته بودم آزمايشگاه، سونوگرافي، بعد هم رفتم صبحانه خوردم و يك بار ديگر رفتم آزمايشگاه. همهي اينها را كه پشت سر گذاشتم، رفتم راديولوژي براي گرفتن عكس از ريههايم. نسخه را دادم دست دكتر راديولوژي و …
كاركنان، پرستاران و دكترهاي بخش راديولوژي روي زمين پخش شده بودند، قل ميخوردند و ميخنديدند. اصلا ديگر نفسشان بالا نميآمد. متعجب ايستاده بودم تا خندهشان تمام بشود. يك نفرشان پرسيد: «براي چي عكس نوشته؟» گفتم براي چك آپ! بعد دوباره سيل خنده بر پا شد و قل قل روي زمين و نفسهايي كه بالا نميآمد. خنديدم. پرسيدم چه خبر شده است!؟ نسخهي دكتر را نشانم دادند كه نوشته بود: «راديولوژي محترم، لطفا عكس نيمرخ سينه …»
حالا مدتي هست كه در فكرم. خوب حق داشتند بندههاي خدا. هر چه فكر ميكنم ملتفت نميشوم عكس راديولوژي از نيمرخ سينه چه چيزي را نشان ميدهد؛ يا چه چيزي را بايد نشان ميداد!؟ فكر ميكنم دكتر قلبم حواسپرتي دارد و اين مسئله نگرانم ميكند.
12.08.07
هفدهم آذرماه هشتاد و شش
جهت خرید یک مداد پاکن ناقابل خودم را مثل زلزه ي بم آوار مغازه نوشت افزاری میکنم. همیشه به هنگام خرید مداد پاکن یا خودکار یا بهتر بگویم نوشت افزار گویی که یک بطری نوشابه جامایکایی را ته ته سر کشیده باشم مست و خرست می شوم. همه عاشق می شوند من هم عاشق!! آن هم معشوقه های مثل مداد و خودکار!! در حال وارسی پاکن های مغازه بودم. گیج رنگهای مبهوت کننده و مدلهای جور واجورشان. نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. یکشان بوی شکلات مرسی میداد. نمی دانم شاید اگر یک کوچولو گاز میزدم بد نبود تا مزه اش را هم امتحان کنم! فروشنده که دختر جوانی بود چپ چپ و راست راست نگاهم می کرد. لابد پیش خودش فکر می کرد که چرا این مجنون را آواره خیابانها کرده اند؟! همینطور که در حال انتخاب بودم آن هم انتخابی سازنده !! صدایی آشنا مرا به خود آورد.
این صدا را می شناختم. آن هم از طفولیت. سرم را بالا کردم. خودش بود. قیافه معصومش مرا به روزگار خوش کودکی برد. چشمان براق بزرگ با مژه های فر شده. صورت بامزه و شاخ خای یوی سرش که تا دمش ادامه دارد مرا همیشه و حتی بعد از گذشت هفده سال شیفته خودش کرده است.
دخترک فروشنده دیگر به دیوانگی من اطمینان پیدا کرده بود!!
انتخاب کردید؟
اه ! بله بله! براستی که زیباست!
بله اکثر بچه مدرسه ایها به خاطر کیفیتش همین را انتخاب می کنند.
از بچگی هم دوستش داشتم. همینطور رنگش را.
یعنی از بچگی تا الان انتخابتان را تغییر ندادی؟
برای تغییر دادنش دلیلی نداشتم!
هر طور که مایلید! ولی قیمتش نسبت به زمان کودکیتان تغییر کرده!!
مگر فروشی است؟
دیگر واقعا به نهایت دیوانگی رسیده بود! شاید هم به عقل من شک کرده بود؟!
بله! اگر می خواهید قیمت پایین تر هم دارم.
نه!نه! قیمتش که مهم نیست! از بچگی دوستش داشتم!
بسیار خب! 650 تومان.
چقدر گران؟! مگر چه خبر است؟! مگر می خواهم دنیا را با این پاکن پاک کنم؟! ارزانترش را ندارید؟!
من که گفتم ارزانتر هم دارم! شما گفتید همن را می خواهم!
آهان!! وای خدای من……..!! منظورم سرندیپیتی توی تلوزیون بالای سرتان است!! از بچگی عاشق این کارتون بودم! خب این را بر میدارم. چقدر است؟
50 تومان!!
هفدهم آذرماه هشت و شش
امروز هوا آفتابي است، از اون آفتابهايي كه بعد از يه بارون مفصل نورافشاني ميكند. همه جا تقريبا خشك شده است، اميدوارم كلههاتان هم كه نم كشيده بود خشك شده باشد. راستي يك خبره تازه: يكي از شاخداران دارد برميگردد ايران! درست حدس زديد! اخترك ب 612 دارد برميگردد! سوت سوت دست دست ماچ ماچ
12.07.07
شانزدهم آذرماه هشتادو شش
يه خبر: امروز كه داشتم يك سايت انگليسي زبان را بررسي ميكردم و طبق معمول مشغول تحليل يك سايت بودم و همزمان كار ترجمه هم انجام ميدادم، برخوردم به كلمهي Pillar و ديدم به انگليسي به معني پايه، ركن و اساس است. اين را ميخواستم به همهي برو بچههاي شاخدار بگويم كه حساب كار دستشان بيايد و بدانند كه پيلار علاوه بر همان اسم كرديي، به معناي ابتداي سپيدهدم، معناي ديگري هم دارد و بدانند كه ركن اصلي اين گروه كيست!!!!!
(پيلار نامي ماندگار)
12.01.07
دهم آذرماه هشتاد و شش
حتما دلتان مي خواهد بپرسيد داستان اين دنياي كاملا برعكس من چيست آن گوشه. راستش اين است كه اين جا دنياي من است. راستش دنیای من همین جاست. تکههایش را لابهلای عارضههای انسانی پنهان کردهام. لابهلای عارضههای انسانی یا آنهایی که دست کم من پنداشتهام عارضهی انسانی هستند.
یک تکهاش وسط کاجستانهای پارک لاله است؛ نزدیک اما دور، آشنا اما غریب.
یک تکهاش پشت میز کنار پنجرهی کافه نادری است؛ غمگین و احساساتی.
برای رسیدن به تکهای دیگر باید از میان دودهای ماسیده در فضای کافه گودوی قبل از رفتن به تئاتر شهر رد شد.
یک تکهاش هم پشت عادتهای عجیب و غریب و لجآور و سکوتهای طولانی و ناگهانی پنهان شده است.
مثل یک شعر یا ترانهی زیر زمینی.
مثل یک تابلوی نقاشی که برای همیشه روی دیواری خصوصی میماند.
یا مثل یک عکس یادگاری.