01.19.08

بيست و نهم ديماه هشتاد و شش

Posted in Fifi at 7:36 pm by teshinpe

 

آقاي ويلسون تمايل دارند بگويند: «بر چشم بد لعنت! اين همه كتاب روي سرمان خراب شد!!!»

همين الان كتابخانه‌ام (توضيح اين كه كتابخانه‌ي بنده ساخته شده از صندوق هاي ميوه است كه روي هم چيده شده و بالا رفته‌اند، نه مثل كتابخانه‌هاي معمولي كه مثل كمد هستند) با تمام كتاب‌هاي درون و بيرونش پايين آمد و آوار شد. همين الان، درست همين الان! نمي‌دانم چرا بعد از مدت‌ها، مدت‌ها، مدت‌ها، ناگهان هوس كردم حافظ بخوانم (شايد مي‌خواستم دنبال اين بيت بگردم: آخر به چه گويم هست از خود خبرم، چون نيست. و ز بهر چه گويم نيست با وي نظرم، چون هست.) آمدم ديوان حافظ را از زير كتاب‌ها بيرون بكشم كه آن اتفاق ناگوار افتاد و جمعيتي را عزادار كرد.

اين جمعيت عزادار كه عرض كردم خدمتتان، شامل خانواده‌ي آقاي ويلسون، كه در جاي‌جاي كتابخانه‌ي بنده سكني گزيده‌اند، شروين و كايتو و ژوزف و يك كرگدن شاخدار كه تازه به جمع عروسك‌هايم اضافه شده است و هنوز اسم ندارد و البته بطري‌هاي رنگارنگ شراب ساكن پايين كتابخانه، كه آوار روي سرشان ريخت، مي‌شود.

در اين ميان، سوراخ‌هاي فراموشي اتاقم، كه منتظرند تا چيزي روي زمين بيافتد و سه سوت در خندق بلاي يكي از اين سوراخ‌ها فرو برود و ديگر هيچ وقت پيدا نشود، خيلي خيلي خيلي خوشحال شدند و الان عروسي گرفته‌اند و با دمشان گردو مي‌شكنند.

ببخشيد مي‌خواستم يك پست خوب بگذارم اين‌جا، نشد كه بشود. بروم تا دير نشده است كتاب‌ها را جمع كنم و مرتب.

شما شاد باشيد!!!

01.17.08

بیست و هفتم دیماه هشتاد و شش

Posted in Fifi at 3:30 pm by teshinpe

تک شاخ پرنده ی شماره ی 36 را

در صفحه ی بایگانی تک شاخ پرنده بخوانید

برای دریافت کد عبور با نشانی

teshinpe@gmail.com

تماس بگیرید

یا در کامنتدونی نام و ای میل خود را وارد نمایید

حتی شما دوست عزیز

01.11.08

بيست و دوم ديماه هشتاد و شش

Posted in Fifi, Pillar at 8:47 pm by teshinpe

 

شب آدينه، ساعت 19

 

- سلام بو!

- سلام باكتري!

 

بامداد آدينه، ساعت 4

 

- شب به خير بو!

- شب به خير باكتري!

 

صبح آدينه، ساعت 11

 

في‌في جان، دستت درد نكند، خيلي خوش گذشت، شاد باشي، پيلار.

01.06.08

شانزدهم دیماه هشتاد و شش

Posted in Pillar at 6:34 pm by teshinpe

 

به بهانه‌ي سپيد‌جامگي تهران

 

ببين باز مي‌بارد آرام برف

 فريبا و رقصنده و رام برف

عروسانه مي‌آيد از آسمان

بر اين حجله آرام و پدرام برف

…….

01.05.08

پانزدهم ديماه هشتاد و شش

Posted in Dampayi at 6:38 pm by teshinpe

 

قاب خالي لبانم

با دست تكان دادن تو

لبريز از تصوير لبخند شد

و انعكاس لبخندم را

در قاب لبان تو ديدم

اما

چه كسي مي‌توانست ديده باشد

قاب قلبم را

كه تا ابد پر شده بود از تصاويرت

 

***

 

لبخند لبانم آن روز مي‌دانست

بايد نگران باشد

هم‌چون حباب؛

كه با تمام اوج گرفتنش

لحظه لحظه‌ي زندگي

نگران است

از تمام‌شدن

حباب آن لبخند

چه زود تركيد

و قلبم

تا هميشه

آلبوم تصاوير دوست داشتني توست