01.19.08
بيست و نهم ديماه هشتاد و شش
آقاي ويلسون تمايل دارند بگويند: «بر چشم بد لعنت! اين همه كتاب روي سرمان خراب شد!!!»
همين الان كتابخانهام (توضيح اين كه كتابخانهي بنده ساخته شده از صندوق هاي ميوه است كه روي هم چيده شده و بالا رفتهاند، نه مثل كتابخانههاي معمولي كه مثل كمد هستند) با تمام كتابهاي درون و بيرونش پايين آمد و آوار شد. همين الان، درست همين الان! نميدانم چرا بعد از مدتها، مدتها، مدتها، ناگهان هوس كردم حافظ بخوانم (شايد ميخواستم دنبال اين بيت بگردم: آخر به چه گويم هست از خود خبرم، چون نيست. و ز بهر چه گويم نيست با وي نظرم، چون هست.) آمدم ديوان حافظ را از زير كتابها بيرون بكشم كه آن اتفاق ناگوار افتاد و جمعيتي را عزادار كرد.
اين جمعيت عزادار كه عرض كردم خدمتتان، شامل خانوادهي آقاي ويلسون، كه در جايجاي كتابخانهي بنده سكني گزيدهاند، شروين و كايتو و ژوزف و يك كرگدن شاخدار كه تازه به جمع عروسكهايم اضافه شده است و هنوز اسم ندارد و البته بطريهاي رنگارنگ شراب ساكن پايين كتابخانه، كه آوار روي سرشان ريخت، ميشود.
در اين ميان، سوراخهاي فراموشي اتاقم، كه منتظرند تا چيزي روي زمين بيافتد و سه سوت در خندق بلاي يكي از اين سوراخها فرو برود و ديگر هيچ وقت پيدا نشود، خيلي خيلي خيلي خوشحال شدند و الان عروسي گرفتهاند و با دمشان گردو ميشكنند.
ببخشيد ميخواستم يك پست خوب بگذارم اينجا، نشد كه بشود. بروم تا دير نشده است كتابها را جمع كنم و مرتب.
شما شاد باشيد!!!
01.17.08
بیست و هفتم دیماه هشتاد و شش
تک شاخ پرنده ی شماره ی 36 را
در صفحه ی بایگانی تک شاخ پرنده بخوانید
برای دریافت کد عبور با نشانی
تماس بگیرید
یا در کامنتدونی نام و ای میل خود را وارد نمایید
حتی شما دوست عزیز
01.11.08
بيست و دوم ديماه هشتاد و شش
شب آدينه، ساعت 19
- سلام بو!
- سلام باكتري!
بامداد آدينه، ساعت 4
- شب به خير بو!
- شب به خير باكتري!
صبح آدينه، ساعت 11
فيفي جان، دستت درد نكند، خيلي خوش گذشت، شاد باشي، پيلار.
01.06.08
شانزدهم دیماه هشتاد و شش
به بهانهي سپيدجامگي تهران
ببين باز ميبارد آرام برف
فريبا و رقصنده و رام برف
عروسانه ميآيد از آسمان
بر اين حجله آرام و پدرام برف
…….
01.05.08
پانزدهم ديماه هشتاد و شش
قاب خالي لبانم
با دست تكان دادن تو
لبريز از تصوير لبخند شد
و انعكاس لبخندم را
در قاب لبان تو ديدم
اما
چه كسي ميتوانست ديده باشد
قاب قلبم را
كه تا ابد پر شده بود از تصاويرت
***
لبخند لبانم آن روز ميدانست
بايد نگران باشد
همچون حباب؛
كه با تمام اوج گرفتنش
لحظه لحظهي زندگي
نگران است
از تمامشدن
حباب آن لبخند
چه زود تركيد
و قلبم
تا هميشه
آلبوم تصاوير دوست داشتني توست