04.26.08
هفتم ارديبهشت هشتاد و هفت
چقدر از روزهاي آفتابي بدم ميآيد. آفتاب ظل ميكوبد توي سرت، حس ميكني الان است كه همهي آب بدنت تمام بشود و خلاص. از همه بدتر سايههاي بلندش است. انگار كه افتاده باشي وسط يكي از نقاشيهاي سالوادور دالي، و آن وقت است كه تازه ملتفت ميشوي واقعيت چيزي شبيه كابوس است.
در بازار ورنيساژ، بازار مكارهاي كه شبيه بازار سيد اسماعيل خودمان است، كنار دست لهون نشسته بوديم و تماشا ميكرديم چگونه نقرهجات تزئيني را ميفروشد. دست كم يك هفته بود كه سنگ از آسمان ميباريد؛ گلولههايي كه گويا در ابتداي بارش باران بودهاند اما موقع پايين آمدن، در سرماي هوا يخ ميزدند. ما توي دهاتمان به اينها ميگفتيم سرماريزه، اما چيزي كه هفتهي گذشته بر سر ما فرود آمده بود سرماريزه نبود خود تكههاي يخ بود كه از آسمان ميباريد. تمام هفتهي گذشته كمتر به بازار رفته و بيشتر وقتمان را صرف كمك به لهون كرده بوديم: گرد و غبار خانه را تكانده بوديم، وسايل قلمزني را جمع و جور و دستگاه آبنقرهكارياش را تعمير كرده بوديم، به نوبت به ماهيها غذا داده بوديم و سگ پاكوتاه سفيد، بوني، را براي شاشيدن بيرون برده بوديم. بوني را معمولا شبها بيرون ميبرديم. شبها سرما در جانمان مينشست. سعي ميكردم وقتي بيرون ميروم شالگردن ببندم و كلاه كاپشنم را روي سرم بكشم اما فقط خدا ميدانست چقدر خوشم ميآمد كه باد برفها را ميكوبيد توي صورتم. دستهايم را درون جيبم مشت ميكردم و تمام مدتي كه بوني مشغول پيداكردن جايي براي شاشيدن بود پاهايم را روي زمين ميكوبيدم كه يخشان باز بشود.
به خانه كه باز ميگشتم، باز لهون رفته بود تا روي داستانش كار كند و سهيل هم گوشهاي نشسته بود و با خودش حرف ميزد و سيگار ميكشيد. شب اول لباسهايم را در آوردم و رفتم كنار بخاري برقي پيزوري زهوار در رفتهاي كه لهون هر شب تنها يك ساعت روشنش ميكرد و گفتم: «سرد است.» سهيل سر تكان داد. ديگر در اين باره حرفي نزديم تا اين كه سه شب بعد كه نوبت سهيل بود بوني را ببرد بيرون، يك بطري برندي فلفلي را تا ته سر كشيد بعد هم لخت شد و رفت حمام. ميدانستم بيگمان آب يخ است و وقتي ديدم با يكلا تيشرت آمد توي اتاق، نزديك بود جيغ بكشم. لبخندي پيروزمندانه روي لبش بود. حتي موهايش را خشك نكرد، كتش را پوشيد و بوني را برداشت و بيرون رفت. اين جوري بود كه حدس زدم او هم از آفتابهاي تابستاني و ظلي كه پشت سر گذاشته بوديم دل خوشي ندارد.
هفتمين روز، باز هم بي اميد فروش، بساط دستفروشي لهون را در بازار ورنيساژ ولو كرده بوديم كه ناگهان آفتاب در آمد. اگر دست فروشي كرده باشيد، خواهيد دانست كه يك روز آفتابي يعني فروش خوبي كه شايد براي يك ماه نيازهايتان را بر طرف كند. همان جوري كه آفتاب ناگهان در آمده بود، ورنيساژ هم ناگهان رنگ عوض كرد: نقاشها نقاشيهاي رنگارنگشان را بساط كردند، گلفروشها دستههاي گلشان را به دست گرفتند و سر و صداي نوازندگان دورهگرد همهي بازار را پر كرد؛ مشتريها كمكم ميآمدند، در بازار چرخ ميزدند و در پي خريد احتياجاتشان بودند. به نظر ميرسيد لهون، نويسندهي بيآزاري كه در واقع ميزبان ما بود، همهي اميدش را به فروش اين روز آفتابي بسته است. هر چه در چنته داشت رو كرده بود و با لبخند مشتريهايش را راضي ميكرد كه گردنبند، گوشواره يا انگشتري بخرند. خوشحال بود و گاهگاه بر ميگشت، به ما نگاه ميكرد و چشمك ميزد. ما هم ميخنديديم و چشمك ميزديم.
همان موقع بود كه به سرم زد راهم را بگيرم و مستقيم بروم تا قطب شمال. بروم جايي كه آفتاب كمرنگش مردمان را خوشبخت ميكند.
04.20.08
يكم ارديبهشت ماه هشتاد و هفت
گفتم يادت هست من حالم بد بود، نشسته بوديم لب جوي وسط بلوار كشاورز، نميتوانستم حرف بزنم چون ميترسيدم بغضم بتركد، بعد بلند شدم و بيخداحافظي رفتم؛ گاهي وقتها تنها كاري كه از دست آدمي بر ميآيد اين است كه روي برگرداند تا اشكهايش را كسي نبيند.
04.12.08
بيست و چهارم فروردين هشتاد و هفت
اين پاييز خسته
از خواب تشنگيهاي بسيار آمده است
اين پاييز خسته
آبستن بهاران بسيار است
صبوري كنيد
مهر مخفي اين قرون به خانه باز خواهد آمد
ابرهاي چشمبهراه، به خانه باز خواهند آمد
بارانها خواهيم ديد
بوسهها خواهيم ديد
و آن ايزد مينوي به ياري محرومين ما خواهد آمد
سرودهاي مخفي مردمان
زنده ميشوند
چشمهاي مردهي روزگار
بيناتر ..!
من به روشني ميبينم
هزارساله مردگاني با چراغ
كفن دريده از تنگهي شب و ترديد عبور ميكنند
و زندگان
در انديشهي آزادي
با صبح و ستاره همسخن خواهند شد.
علي صالحي
04.05.08
هفدهم فروردين ماه هشتاد و هفت
درخواست كتبي
پيلار جان، كفش تو روحت، كتاب «بابا لنگ دراز» مرا بياور