05.31.08
يازدهم خردادماه هشتاد و هفت
اگه باز بارون بباره
رو كوير خشك و تشنهم
من بازم از تو ميخونم
كه تويي بارون عشقم
اگه باروني نباره
من ميبارم، من ميبارم
بارون چشام ميباره
تو شباي بيستارهم
اين ترانه را نوشتم به چند دليل؛
يك اين كه شنيدم كه باران هاي اخير تهران و شهرستان ها در واقع زاده ي ابرهاي بارور شده بوده است و نه باران طبيعي، كه با توجه به زيادي گرم و خشك شدن هوا به نظر مي رسد چيز بدي هم نباشد.
دو ديگر اين كه من اصولا موسيقي امروز ايران را درك نمي كنم. منظورم دقيقا آهنگ هايي است كه در تاكسي، يا پشت چراغ قرمز از ماشين بغل دستي مي شنويم! آخر اين دري وري ها ديگر چيست؟
همه مي داند، اينجانب شديدا و بسيار بسيار زياد هوادار نوآوري و در انداختن طرح هاي نو هستم اما بلايي كه بر سر موسيقي ايران امروز آمده است، چيزي سواي نوآوري است. قبول كه موسيقي رپ راه بسيار خوبي براي اعتراض (با يه قول ابراهيم نبوي رجز خواني) است، قبول كه خيلي از حرف هايي كه هيچ كس جرات ندارد به زبان بياورد، از طريق موسيقي زيرزميني در جامعه مي چرخد، قبول كه اين خواننده هاي عزيز عشق و علاقه و زندگي شان را گذاشته اند پاي اين كار، ولي به قولي، خدا را مددي!
واقعا نمي شود دست اندركاران موسيقي زير زميني كمي سواد موسيقي هم داشته باشند؟ يا دست كم از ترانه هايي استفاده كنند كه به زبان فارسي باشد و نه به زبان ناشناخته ي اقوام گونگابار؟ به خدا با به كار بردن كمي سليقه، كمي صبر و تحمل، و كمي توجه به بار جانبي آثار، خيلي بيشتر بر مردم تاثير مي گذاريم و خيلي هم بيشتر معروف مي شويم!
(داخل پرانتز عرض كنم كه اينجانب شديدا مخالف گرفتن هرگونه مجوز و اجازه هستم. اين ها را هم من باب توصيه به دوستان زيرزميني عرض كردم و منظور ديگري نداشتم!)
اما قرض اين كه ترانه اي كه در بالا خوانديد مربوط مي شود به يكي از آلبوم هايي كه هم خواننده ي خيلي جوان و خيلي خوش بر و رويي دارد، و هم سبك آهنگش خيلي مدرن و آلا مد است، و هم البته قدري سواد موسيقي و دست كم زيبايي شناسي درش به كار رفته است. به زودي اين آهنگ را در صفحه ي آهنگ هاي شاخدار خواهيد شنيد!
و سه ديگر اين كه، چند وقت پيش با الكتيتو صحبت مي كرديم سر اين كه چگونه مي توان هم نرم و راحت نوشت و هم واژه ها را نشكست و در واقع چاله ميداني ننوشت! بد هم قرار شد در آينده بيشتر در اين باره صحبت كنيم و راهكار بيابيم.
چند بار ديگر هم گفته ام، باز هم مي گويم؛ اينجانب كلا با شكسته نوشتن واژه ها مشكل دارم، اما به قولي، شكستن داريم تا شكستن!
05.24.08
چهارم خردادماه هشتاد و هفت
آگهي
به مقداري آبليمو جهت افزودن به سوپ جو نيازمنديم!
من خيلي به اين آگهيهاي الكي علاقه دارم. گاهگاه يكي از اين آگهيها را براي دوستانم اساماس ميكنم چون راستش احساس ميكنم خيلي خوب است كه آدمي گاهي نيازهاي سرسري و پيش پا افتادهاش را با ديگران در ميان بگذارد. پنهانكردن يا ناديدهگرفتن اين نيازهاي كوچك اما طبيعي باعث ميشود بخشي از شخصيت هر كدام از ما گم بشود؛ اينجوري هم به خودمان صدمه ميزنيم و هم به اطرافيانمان. حالا، ته بيشتر اين آگهيها رگهاي از شوخي و خوشمزگي نشسته است، اما از حق نگذريم؛ چه ايرادي دارد گاهي از پس شوخي و يا حتي گفت و گويي ساده اعلام كنيم «اينجانب نيازمند محبتهاي بيدريغ شما دوست عزيز هستم، لطفا حال مرا هم بپرسيد»؟
پ.ن. بچه كه بودم، خيلي دوست داشتم پنهاني روي ماشيني كثيف و خاك آلود بنويسم «لطفا مرا بشوييد»!
05.18.08
بيست و نهم ارديبهشت ماه هشتاد و هفت
اين را دوشنبهي هفتهي پيش گفت. خيلي وقت بود نديده بوديمش؛ آن موقع هم موقعيت استثنايي پيش آمده بود واگرنه الان بكوب و بست نشسته است كه درسش را بخواند و حتي به قول خودش «ميخواهد بزند به چاك».
سايه گفته بود: «سهيل مردي شدي براي خودت.»
من از در شوخي درآمدم و گفتم: «حالا لب مرز بايد حتما پول بدهي!»
داستان به مدتها پيش باز ميگردد و اين كه چقدر ما خنديديم سر اين كه لب مرز از سهيل پول نگرفته بودند و گفته بودند: «از بچهها پول نميگيريم!» حتي پليس مرزي دستش را پايين آورد و به جايي نزديك زانوانش اشاره كرد؛ جايي كه احتمالا اندازهي قد پسر بچهاي چهار ساله بود. البته همان موقع هم قد سهيل از قد خيليها بلندتر بود (حالا مردي شده است براي خودش)، فقط بدياش اين بود كه شناسنامهاش را تازه عكسدار كرده بود و هر چه هم كه شناسنامه را نشانمان ميداد، ما باز هم ميخنديديم و ميگفتيم حالا حالاها مانده است!
اميدوارم اينها را نخواند، يا اگر هم ميخواند به بزرگي حالايش ببخشد، ولي به قول الكتيتو مگر ميشود اين چيزها را پنهان كرد؟
در هر حال، تا من گفتم لب مرز، ابروهايش را بالا انداخت، دستش را از جيب كتش در آورد، گرهي كراواتش را سفت كرد، سينه سپر، صدا صاف، به ساعتش نگاه كرد و گفت: «الان … پنجاه و چهار روز است كه ممنوعالخروج شدهام!»
05.10.08
بيست و يكم ارديبهشت ماه هشتاد و هفت
دلم براي «عشق نميدانم چيست» خود تنگ است
راستي همان خود «خندههايت در دلم شور ميكند» را
امروز به ديدارتان آورده بودم و شما
خود «گريه چشم به سرخي نشانده است» بوديد