06.28.08

هشتم تيرماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 8:08 pm by teshinpe

هفته‌ي پيش، پنجشنبه‌اي سر تمرين دف، نونو برگه‌اي دستم داد كه گويا نقد فيلم بود براي تك‌شاخ‌پرنده. شنبه عصر پيام داد كه: «پس چه شد تك‌شاخ‌پرنده، تنبل خانم؟»

من هم كه در اين جور موارد رودربايستي حاليم نمي‌شود گفت: «هوچيگر! من آن همه التماس كردم كه تك‌شاخ‌پرنده مطلب ندارد، شدم تنبل؟ دو روز است مطلب داده‌اي، غوره نشده مويز شدي؟»

ايشان هم پاسخ دادند: «حلوا شدم!»

امروز پيلار را آن‌لاين زيارت كردم. البته وقت كوتاه بود و فرصت نشد حال و احوال درست و حسابي بكنيم. اما امشب كه باز آن‌لاين شدم، پيامش را ديدم كه: «في في، براي جشن تيرگان برنامه بگذار همديگر را ببينيم.»

در پاسخش نوشتم: «من از سر جشن نوروز پشت دستم را داغ كرده‌ام كه ديگر برنامه‌اي هماهنگ نكنم. اگر شما دور هم جمع شديد، مرا هم خبر كنيد.»

بارها و بارها گفته‌ام (نه تنها من، همه گفته‌اند) كه ايراني جماعت جنبه‌ي كار گروهي ندارد. راستش بهتر است بگويم آبروي كار گروهي هم نداريم!!! به خدا آدمي شرمش مي‌آيد! آخر وقتي آدم قولي مي‌دهد، وقتي حرفي مي‌زند، وقتي عهدي مي‌بندد، نبايد شرم بكند اگر حرفش ارزش باد هوا هم نداشت باشد؟ اين همه وظيفه در طول روز بر عهده مي‌گيريم، وظيفه‌ي دوستي و دوستانه‌مان كشك؟ كارهاي كوچك زندگي‌مان، همين جور كتره‌اي؟ ببينيد ديگر، اين وضعيت گاهنامه‌ي دوست داشتني‌مان، تك‌شاخ‌پرنده است: كه از بس مطلب ندارد سال تا سال چاپ نمي‌شود؛ اين هم وضعيت وب‌لاگ تك‌شاخ‌پرنده است كه تك نويسنده‌اش من هستم و من (يادش به خير، گاهي پيلار چيزكي مي‌نوشت اينجا)!!! تازه، ما مثلا چند نفر دوست هستيم، قبل از اين كه نويسنده‌هاي تك‌شاخ‌پرنده باشيم، خوب وقتي حتي دور هم جمع نمي‌شويم براي ديدار پيش از نوروز (يعني اين كه كارهاي خويشتن را بر ديدن دوستان قديمي، حتي يكي دو ساعت، ترجيح مي‌دهيم)، من چه كنم؟ اين است كه پشت دستم را داغ كرده‌ام!!!

حالا اين‌ها را بگذاريد به حساب يك جور درد دل؛ قصد گله و شكايت ندارم. راستش ديگر خسته شده‌ام. راستش آب پاكي مدت‌ها است روي دستم ريخته شده است. راستش الان هم براي دل خودم هستم.

من هميشه آينده‌اي درخشان براي تك‌شاخ‌پرنده متصور بودم.

هميشه بهترين آرزوها را برايش داشتم.

حالا هم اگر مي‌بينيد مانده‌ام به حرف چند نفر ناپيدا، به خاطر اين است كه خودم زمين گير شده‌ام.

به خاطر اين است كه خودم دست و بالم بند چيزهايي از جنس نان شب شده است.

ولي به قولي «باشد تا ببينيم.»

 

من در كنار هدف‌هايم هستم

به هدف‌هايم نرسيده‌ام

اما آن‌ها را در رو‌به‌رو دارم

به هدف‌هايم نرسيده‌ام

چون هدف‌ها بايد جايي در ديدرس باشند

به هدف‌هايم نرسيده‌ام

چون همواره بايد رفت تا رسيد

06.21.08

يكم تيرماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 7:08 pm by teshinpe

خواهرم خط خوبي داشت. خوشنويسي را در انجمن خوشنويسان ياد گرفته بود. اما نمي‌دانم مدركش را هم گرفت يا نه. شعر هم مي‌گفت، در انجمن شاعران جوان رفت و آمدي داشت. يكي دو بار هم شعرهايش در مجله‌ها چاپ شد.

من بيشتر دوست داشتم نقاشي كنم. خواهر ديگرم اهل نقاشي بود. هر وقت حوصله‌ام سر مي‌رفت مي‌گفت: «بنشين نقاشي بكش». خلاصه با هم مراودات دوستانه‌اي داشتيم: وسايل نقاشي‌اش را به من قرض مي‌داد، يادم مي‌داد چه طور خط بكشم كه صاف و درست از كار در بيايد، گاهي هم با هم نقاشي مي‌كشيدم.

يكبار دوست خواهرم بيت شعري را باخط خوش نوشته بود، دورش را هم تذهيب كرده و هديه داده بود به خواهرم. با هم قابي فراهم كرديم و خوشنويسي را قاب كرديم. اولين بار بود كه تذهيب مي‌ديدم. رنگ زرين شرفه‌ها در زمينه‌ي لاجوري گم مي‌شد و پيدا مي‌شد. چشم مي‌گشت و هر بار چيز تازه‌اي، گلي، شاخه‌اي، مي‌يافت. بيت شعر نوشته‌شده پيچ در پيچ نقش‌ها مي‌شد و در خانه‌ي دل مي‌نشست.

خواهرم مي‌گفت هر كسي كه خط خوبي داشته باشد، نقاشي هم ياد مي‌گيرد. هر كسي هم كه نقاش خوبي باشد، بايد خط خوبي هم داشته باشد. مي‌گفت اين دو از يك جنس هستند. بعد به خط‌هايي كه در تن واژه‌ها تاب خورده بودند اشاره مي‌كرد و مي‌گفت: «ببين چه نرم بازي مي‌كند!»

قاب را روي رف گذاشتيم. هر روز مي‌رفتم و ساعت‌ها نگاهش مي‌كردم؛ هر روز جذب رنگ‌ها و پيچ و تاب‌ها مي‌شدم. آن موقع درك درستي از ماهيت نقطه و خط نداشتم؛ حرف‌هاي خواهرم الهامات پيامبرگونه‌اي بود برايم؛ اين شد كه خواستم خوشنويسي كار كنم.

يك روز خواهرم بسته‌اي دستم داد. دو تا قلم دزفولي بود. خودش قلم‌ها را برايم تراشيد و روي كاغذ سرمشق نوشت: مركب آب دارد، ادب آداب دارد.

سر و كله زدن با قلم و دوات كار ساده‌اي نبود. مخصوصا براي من كه هميشه دلم چراغاني مي‌خواست و جايي بند نمي‌شدم، اما در هر حال چيزهايي هم ياد گرفتم: آخرين باري كه قلم دست گرفتم و چيزي نوشتم بر مي‌گردد به سال‌هاي خيلي دور (آن موقع نوجواني بودم و ادراك شاعرانه‌اي از هستي داشتم. حالا تازه ملتفت شده‌ام كه آدمي معني واقعي بودن را با كودكي‌هايش پشت سر مي‌گذارد، و آن چه كه گذشت، گذشته است).

روي كاغذ با خط خيلي خوش نوشتم «اجالتا زندگي» و كاغذ را چسباندم روي ديوار اتاقم.

06.14.08

بيست و پنجم خردادماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 6:34 pm by teshinpe

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ي مهيا شده‌ي سبز

اين من و اين تو

همه شاهدند

كه چگونه دست و دل به هم گره خوردند

يكي شدند و يگانه

تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد

آمدي و آمديم

اول فقط يك دل‌دل ساده بود

يك هواي نشستن و گفتن

يك بوي دلتنگ و سرشار از خواستن

يك هنوز با هم ساده

رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم

بعد يك‌صدا شديم

هم‌آواز و هم‌بغض و هم‌گريه

هم‌نفس براي باز تا هميشه با هم بودن

براي يك قدم‌زدن رفيقانه، براي يك سلام نگفته

براي يك خلوت دل خاص، براي يك دل سير گريه‌كردن

براي همسفر هميشه‌ي عشق … باران

باري اي عشق

اكنون و اين‌جا هواي هميشه‌ات را نمي‌خواهم

نشاني خانه‌ات كجا است؟

06.08.08

نوزدهم خردادماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 5:11 pm by teshinpe

اين روزها مدام برق مي‌رود. خدا را شكر از دار دنيا من هستم و سه قلم وسيله‌ي برقي؛ آخر سر يا كامپيوترم مي‌پوكد يا يخچال مي‌سوزد يا پنكه. به قول شاعر: چه كنم با غم دنيا، چه كنم با اين دل، دل من اي دل من!؟

 

پ.ن. ديركرد يك روزه‌ي تك‌شاخ پرنده را ببخشيد. تعطيلمان كرده بودند!!!