07.26.08

پنجم امردادماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 7:57 pm by teshinpe

من هنوز هم همان جوري هستم: گيجم. ديروز ساعت‌ها نشستم و به اين عكس‌ها نگاه كردم. راستش نمي‌دانم از جانشان چه مي‌خواهم، يا … دنبال چه هستم. آرامشي غريب پشت اين خنده‌ها كه مي‌دانم يك ثانيه پيش از اين كه شاتر دوربين زده باشد پديدار و در كسري از ثانيه محو شده‌اند، نهفته است.

در راهي كوهستاني داشتيم بالا مي‌رفتيم. اطرافمان پر بود از دار و درخت و گل و گياه؛ زير پايمان زمين پوشيده شده بود از گزنه (مراقب بوديم كه كمترين تماس را با اين گزنه‌ها داشته باشيم). بار و بنه روي دوشمان بود و به سختي بالا مي‌رفتيم. چند بار مجبور شديم از كنار پرتگاه‌هايي عبور كنيم كه تنها براي گذر يك نفر جا داشت. زمين گل آلود و لغزان شده بود؛ كافي بود پايت سر بخورد و پرت شوي ته دره و آن وقت آب مي‌بردت پايين و ما موقع برگشت مي‌آييم همان پايين و … بچه‌ها با هم شوخي مي‌كردند و اين چرت و پرت‌ها را مي‌گفتند كه روحيه‌ها حفظ بشود، واگرنه راه واقعا همين قدر خطرناك بود. دست هم را مي‌گرفتيم و بالا مي‌كشيديم، يا از كسي كه در نقطه‌اي مرگبار قدم مي‌گذاشت پشتيباني مي‌كرديم. گاهي مجبور بوديم كوله‌ها را پايين بگذاريم و از شيب تندي خودمان را بالا بكشيم و بعد نفر ديگر كوله را پرت مي‌كرد و ما روي هوا مي‌گرفتيمش. مدام پيش خود مي‌گفتيم چيزي نمانده است. چيزي نمانده است. چيزي نمانده است. از دور صداي آبشار را مي‌شنيديم …

من ناراحت بودم. كمي پايين‌تر، از گروه جدا شده بوديم و مقداري از راه را باز گشته بوديم، او جلوتر مي‌رفت و من پشت سرش. نگاه هر دويمان به زمين دوخته شده بود. چوب دستي‌هايمان را در اطراف جاده روي زمين مي‌كشيديم و منتظر صدايي غير منتظره بوديم: صدايي به غير از خش خش برگ‌هاي ريخته روي زمين و سنگ و كلوخ. گاه گاه سرم را بلند مي‌كردم و نگاهش مي‌كردم. حتي لحظه اي از جستجو غافل نمي‌شد. بي آنكه قراري گذاشته باشيم، او سمت چپ را نگاه مي‌كرد و من سمت راست را، و مي‌رفتيم. داشتيم از صداي آبشار دور مي‌شديم. فكر مي‌كردم كه حالا حتما بچه‌ها رسيده‌اند و چادرها را علم كرده‌اند و دارند آتش روشن مي‌كنند. فكر مي‌كردم چه خوب مي‌شد ما هم پيش بچه‌ها بوديم … چوب دستم را روي زمين مي‌كشيدم … گاهي كه سر مي‌گرداند مي‌ديدم اخم هايش را در هم كشيده است، خيس عرق، در جستجو، غرق تفكر. من ضعيف بودم. سر اولين شيب، كه به سختي از آن بالا آمده بوديم، گفتم: «بس است! پيدا نمي‌شود. بي‌خود پايين نرويم!» برگشت و نگاهم كرد. هنوز اخم داشت. ادامه دادم كه آويشن را مي‌شناسد و مي‌داند كه خيلي سريع حركت مي‌كند. از طرفي پيدا كردن لاكپشت سبز رنگ ميان آن همه گل و گياه نشدني بود. گفتم فقط كافي است كه از دره پرت شده باشد و يك راست رفته باشد تا كنار رودخانه: ديگر پيدا شدني نبود!

همان جا ايستاده بود، سه يا چهار قدم با هم فاصله داشتيم. گفت نگاهش كنم. سرم پايين بود و با چوب دستم ور مي‌رفتم. سه يا چهار قدم برداشت و دست‌هايش را دورم پيچيد. سريع خودم را بغلش انداختم و سرم را روي شانه‌اش گذاشتم. باز گفت: «ببينمت!» حالا چشم‌هايم پر از اشك شده بود. با خجالت سرم را بالا آوردم، نگاهش كردم و زود خودم را در بغلش پنهان كردم. سرم را بلند كرد و پيشاني‌ام را بوسيد. اشك‌هايم را پاك كردم و راه افتاديم. حالا من جلو مي‌رفتم و او از پس مي‌آمد. صدايش را مي‌شنيدم كه هنوز چوب دستي‌اش را به كناره‌ي جاده مي‌كشد: گاهي به چپ و گاهي به راست. يكي دو بار ديگر هم چشم‌هايم پر از اشك شد و باز پاكشان كردم. گفتم: «چقدر احمق بودم؛ نبايد مي‌گذاشتمش توي جيب كوله!» گفت كه احمق نبودم و حالا خيلي بهتر شده است چون آويشن در طبيعت خوش مي‌گذراند. گفتم: «خدا كند كه غذا گيرش بيايد.» ديگر چيزي نگفتيم. صداي آبشار بلند و بلندتر مي‌شد.

كمي بعد صداي بچه‌ها را هم مي‌شنيديم كه رفته بودند زير آبشار و داد و بيداد راه انداخته بودند. بين ما و آبشار پيچ كوهي بود كه جلوي ديدمان را مي‌گرفت. قدم‌هايمان را تندتر كرديم. تا از پيچ گذشتيم قطره‌هاي آب روي صورتمان نشست. آبشار دست كم پنجاه متر ارتفاع داشت و با چنان فشاري روي سنگ‌ها مي‌كوفت كه آب را به همه جا مي‌پراكند. پايين صخره‌ي آبشار حوضچه‌اي درست شده بود كه بچه‌ها درونش رفته بودند و همديگر را خيس مي‌كردند. از سنگي بزرگ بالا رفتيم كه آن طرفش خودمان را پرت كنيم توي آب. عكاس گروه ناگهان داد كشيد: «صبر كنيد! همان جا كه هستيد بياستيد عكستان را بگيرم!» نوك چوب دستي‌هايمان را همچون فاتحان روي سنگ محكم كرديم و ايستاديم. دستم را دور كمرش حلقه كردم، او هم بازويش را از پشتم رد كرد و روي بازويم گذاشت. مي‌دانستم چشم‌هايم هنوز قرمز هستند. گفتم كه اخمش را باز كند و خودم هم دستي به موهايم كشيدم. عكاس گفت: «بخنديد!» و تلق …

تابستان به نيمه رسيد.

07.19.08

بيست و نه تيرماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 6:01 pm by teshinpe

ويراستار محترم،

تلفني مزاحمتان شديم، تشريف نداشتيد.

07.12.08

بيست و دوم تيرماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 8:39 pm by teshinpe

مي‌گويد كه نترسم! اين لكه‌ها هميشه در چشم‌هايم بوده است. مي‌پرسد آيا مي‌دانستم چشم‌هايم قبلا سياه بوده‌اند و بعد روشن‌تر شده‌اند؟ بعد آهي مي‌كشد و مي‌گويد: «سياه، سياه!» نگاهش غرق شده است؛ سعي مي‌كند در چشم‌هايم چيزهايي را بيابد كه در چشم‌هاي ديگران نيافته است. (مي‌خندم.) وقتي اين چنين در چشم‌هايم خيره مي‌شود چيزي در دلم قنج مي‌زند: در چشم‌هايم چيزهايي را مي‌يابد كه ديگران نيافته‌اند.

07.05.08

پنجم تيرماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 4:32 pm by teshinpe

لختي از ظهر گذشته است. گرسنه نيستم. نيازي نيست غذا بخورم. برق نيست. هوا خيلي گرم است. احساس مي‌كنم براي نفس كشيدن كمي مشكل دارم. زير قفسه ي سينه‌ام مدام چيزي از  هوا كم مي‌آورم. با هر بازدمم آن جا خلائي شكل مي‌گيرد. صبح يك گربه رفته بود توي توالت. رد يك سري مورچه را آن جا زدم. زندگي پر از جزئيات بي‌ارزش است. بعد از پنج روز استراحت احساس مي‌كنم باز بمبي در خانه منفجر شده است. لباس‌ها از كشوها بيرون ريخته‌اند. مقداري لباس هم اين طرف و آن طرف پخش و پلا شده است. كنار تخت بطري آب و ظرف‌هاي مانده‌ي غذا و جدول‌هاي حل شده و يكي دو تا كتاب گذاشته‌ام. روي ميز هم پر است از كتاب و برگه و جزوه و گرد و غبار. خانه پر از گرد و غبار شده است. احساس عجيبي دارم. دوست دارم همين الان، پيش از اين كه بلند شوم و دست به كار نظم و ترتيب دادن به اين‌ها بشوم، ناگهان دست از زندگي بردارم. از اين همه گرد و غبار، از اين همه جزئيات بي‌ارزش خسته شده‌ام.

تكرار مكررات! حتي اين خسته شدن‌ها هم تكرار مكررات است.

بدنم درد مي‌كند. هربار كه احساس گرما و تكرار مي‌كنم بدنم درد مي‌گيرد. مي‌خواهم همين جوري كه روي تخت دراز كشيده‌ام چشم‌هايم را ببندم و به آرزوهايم فكر كنم. احساس مي‌كنم زير چشم‌هايم گود مي‌رود. آرام آرام كاسه‌ي چشمم خالي مي‌شود. تهي مي‌شوم. تهي از همه چيز؛ حتي تهي از دوست‌داشتن. صورت يخ زده‌ام كبره مي‌بندد، تار عنكبوت مي‌گيرد. بعد پاهايم را از دست مي‌دهم، بعد دست‌هايم محو مي‌شوند، بعد بدنم خاكستر مي‌شود. فقط لباس‌هايم روي تخت مانده است.

حالا برق مي‌آيد. پنكه كه موقع قطع برق روشن مانده بود به كار مي‌افتد. باد به لباس‌هايم مي‌خورد. گوشه‌ي شلواركم سر بلند مي‌كند. باد لباس‌هايم را در هم مي‌پيچاند و به گوشه‌اي مي‌برد. باد روزنامه‌ها و كتاب‌ها و بطري آب را هم مي‌برد. بعد نوبت به يادداشت‌هايم مي‌رسد. اين‌ها همان‌هايي هستند كه هميشه گمان داشته‌ام باد آن همه را با خود برده است. حضور داشتن در زندگي به سبكي همين كاغذها است (گيرم كه رويشان قلمي هم شده باشد، گيرم كه سال‌ها و ماه‌ها و روزها شكمت هم از غمي مبهم به هم پيچيده باشد، گيرم كه رنگين‌ترين لباس‌ها و سنگين‌ترين نگاه‌ها را براي خودت فراهم كرده باشي، آخرش فكر مي‌كني چه مي‌شود؟

هيچ وقت دوست نداشتم بدانم آخرش چه مي‌شود. مادرم هميشه مي‌گفت آن‌قدر بخواب كه خواب به خواب بروي! حالا هم فراموشي و بي‌خبري آمده است و مانند باد مانده‌ي حضور مرا مي‌برد. بگذار ببرد! بگذار ببرد! خيلي برايم مهم نيست، اما وصيت كرده‌ام وقتي مردم جسدم را بسوزانند و خاكسترش را به باد بدهند. شايد اين باد به آرزويش برسد.