08.30.08
نهم شهريورماه هشتاد و هفت
من بوي پاييز را حس ميكنم: مثل وقتي كه انگشتت را درست نگذاشته باشي روي سوراخ فلوت و از لابهلاي نت اصلي، صداي گس فوت كردن توي لوله پوليكا بشنوي.
خيلي سال پيش، همين موقعها بود، ليدا ميگفت احساس ميكند هوا يك جور ديگر شده است. پرسيدم چه جوري؟ گفت: «نميدانم!» و بعد ادامه داد كه روز قبل، وقت بازگشتن به خانه احساس كرده است كه همان دختر بچهي هفت هشت ساله است و از مدرسه به خانه باز ميگردد. گفت: «دستم را دراز كردم كه زنگ خانه را بزنم، آن موقعها دستم به زنگ نميرسيد، بعد فكر كردم چقدر گذشته است!»
من خودم هر بار كه يادم ميآيد چه طور در اين يك وجب و نصفي حياط جا ميشديم و با هفت هشت نفر از بچههاي محل بالابلندي بازي ميكرديم، برق از سرم ميپرد: حياط به نسبت قدكشيدنها و سايزعوضكردنها، سه بار كوچكتر شده است (دنيا اينجوري است ديگر؛ ما همه چيز را با خودمان ميسنجيم، حتي بزرگ و كوچكي خانه را).
***
خيلي فكر كردم كه اين نوشته را چه جوري به پايان برسانم؛ چيزي به ذهنم نرسيد. انتظار خرابم ميكند. سعي ميكنم زياد فكر نكنم اما نميشود به انتظاري چهارپنج ساله اعتنا نكرد. حالا كار ما هم كه تمامي ندارد: هميشه يك متن دستت هست؛ هميشه هم دو سه تا كار عقبافتاده داري كه هم بايد شرمندگياش را به دوش بكشي و هم عذاب تحويل دادنش را. بگذريم از اين حرفها، سرتان را درد نياورم.
***
پانزدهم شهريورماه زادروز تكشاخپرنده است. شايد آن موقع ايران نباشم، اما اگر بودم همهتان مهمان من: بستني طالبي!
08.23.08
دوم شهريورماه هشتاد و هفت
سررسيد دفتر روز است، نه شب
عشق سوداي شبانه است،
كه دراز است و قلندر پيدا
جان به جانآفرين تسليم نميشود
بازگشت همه به سوي او نيست
دست به قنداق نميرود،
تفنگ غلاف مي شود
جهان اصلا نميچرخد، راه هم نميرود
روز به شب نمينشيند
بهرام گور از پله بالا نميرود
آهو به دست هيچ كس آرام نيست
غزل در كوچه روانه نيست
معشوق هميشه پا برجا است
تكرار نميشود همه چيز
شب وصل قبل از تولد نيست
عقل يك لاستيك فرسوده نيست،
گيركرده در گل و لاي
مغز نيست يك مخابرات متروكه
08.17.08
بيست و هفتم امردادماه هشتاد و هفت
امروز دست به كار مرتب كردن ورق پارهها شدم. ديگر يواش يواش دارد از اين كار بدم ميآيد: انگار كه واقعا قرار است اتفاقي بيافتد.
خانهتكاني كردن موقع بچگي خيلي حال ميداد. همه چيز را بر ميداشتند و اتاق را خالي ميكردند و آن وقت من فرصت مييافتم داخل اتاق خالي بخزم و دور از چشم ديگران امتحان كنم پژواك صدا كه به در و ديوار لخت و عور ميخورد، چه جوري ميشود.
يك وقتي هم بود كه سال به سال، يا حتي كمي زودتر از هر سال يكبار، مينشستم و ورقهايم را دسته دسته زير و رو ميكردم و ميخواندم و در دنياي سرشار از نوستالژي نوجواني غوطهور ميشدم.
حالا احساس ميكنم همهي چيزهايي كه زماني برايم با ارزش و جان بوده است، از چشم افتاده است و بار بر دوش خستهاي شده است كه خودش را به زور به سمت آينده ميكشد، چه رسد به انباني پر از گرد و خاك و خاطرات غمزده.
آنهايي كه واقعا ارزش داشتند را دادم به كسي؛ تصميم گرفتم باقي شان را بسوزانم. قبل از اين كه اتفاقي بيافتد ميروم و اين تودهي خاكگرفته را ميگذارم وسط حياط و ته ليوان بنزين ميريزم رويش و كبريت …
تنها افسانهاي كه هنوز هم رويم اثر احساسي دارد، داستان نقاش زبردستي است كه در ميانهي زندگي همهي آثارش را به آتش كشيد و دوباره شروع به نقاشي كشيدن كرد.
با همهي خاطرات بايد همين كار را كرد. حتي با همهي اعتقادات و اسطورهها و افسانهها بايد همين كار را كرد. هر قدر سبكتر، بهتر!
08.10.08
بيستم امردادماه هشتاد و هفت
بازگشت قهرمانانه از مسابقات كشوري سبك رزم ايران و كسب مقام نائب قهرماني نونو را تبريك ميگوييم!
تكبير!!!
***
ديركرد يك روزه را ببخشيد: ديروز كارد ميزدي خونم در نميآمد!