03.23.09

سوم فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 8:57 pm by teshinpe

نمی دانم

ریشه ام در زمین بود

یا در آسمان

شاید ریشه ام در رویا بود، رویایی که اسیرش بودم

اما

در رویای ساختگی ام اثری از گرمی و عشق نبود

در خود بودم، فرو خورده و غمگین

تا شبی

از دور دست های دور

آن جا که فقط تلخی و سیاهی بود

ستاره ای نقره فام در شب هستی ام طلوع کرد

و من اسیر گهواره ی رقصان چشمانش شدم

و آرمیدم

رها

سرخوش

عاشق

آرام

 

اسیر گهواره، کریستیان بوبن، برگردان مهوش قویمی

03.17.09

بیست و هشتم اسفند ماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 8:34 pm by teshinpe

سه شب پیش خوابت را دیدم. داشتم در خیابان هایی آشنا قدم می زدم، بعد سرعتم زیاد و زیادتر شد و من با عجله خیابان ها را پشت سر می گذاشتم، و نمی دانم چرا. سرگردان بودم و نمی دانم دقیقا دنبال چه چیزی می گشتم. در بلوار کشاورز به تو رسیدم. کنار نرده های بیمارستان پارس، کمی جلوتر از گلفروشی نشسته بودی. کنار گلفروشی داشتم به سرنوشت فکر می کردم. آخرین باری که درون گلفروشی را نگاه کردم میانه ی زمستان بود، اما آن جا که زمستان معنی ندارد. مغازه پر بود از گل های رنگارنگ، از گونه های مخلتف، از انواعی که به عمرم ندیده بودم، گل های وحشی که رام شده بودند، گل هایی که متعلق به این جا نبودند (شاید زیستگاه اصلی شان جایی در جنگل های استوایی باشد)، و من داشتم فکر می کردم از وقتی در شهر اسیر شده ایم چقدر از زندگی را از دست داده ایم: چند هزار گل در دنیا هست که ما هرگز نخواهیم دید، چند میلیون رنگ، چند صد میلیون صدا، عطر.

تو نشسته بودی، کیفت را روی پاهایت باز کرده بودی و به گمانم داشتی کتاب می خواندی. موهایت همراه باد می وزید و چشم هایت از بی خوابی سرخ شده بود. بعد ناگهان من جلویت ایستاده بودم. چرا آن قدر مات نگاهم می کردی؟ شاید من شبیه روح بودم یا تو فقط تعجب کرده بودی. گفتی بابت آخرین باری که قرارمان به هم خورد متاسفی. گفتی که کار واجبی برایت پیش آمده بود و باید می رفتی خارج شهر. باز بخشیدمت (و نگرانت شدم).

آخرین باری که خوابت را دیده بودم یادت هست؟ یکی از موجودات ترسناک بچگی هایم باز آمده بود به خوابم. این یکی چیزی مثل سایه بود که همه چیز را با خودش به تاریکی می برد. با هول و ولا از تخت بیرون پریده بودم، خیس عرق انگشت لرزانم را روی شماره های گوشی چرخانده بودم و شماره ی تو را گرفته بودم (آن موقع شماره ات را از بر بودم و قرار گذاشته بودیم اگر باز خواب بدی دیدم فورا زنگ بزنم که تو آرامم کنی). بوق … بوق … بوق … گوشی را برداشتی. صدایت جوری نبود که انگار خواب بوده باشی. گفتی سلام عزیزم، خواب بد دیدی؟ چیزی نیست، من این جا هستم عزیزم. بدون این که حتی یک لحظه را از دست بدهم شروع کردم به عجز و لابه. یادم نیست گریه هم می کردم یا نه، ولی نفسم دیگر داشت بند می آمد. بعد صدای تو باز آمد که گفتی سلام عزیزم، خواب بد دیدی؟ چیزی نیست، من این جا هستم عزیزم. سایه داشت همه چیز را با خود می برد و نزدیک و نزدیک تر می شد. با آخرین نفس هایی که برایم مانده بود گفتم که باید کمکم کنی، و باز صدای تو بود که می گفت سلام عزیزم، خواب بد دیدی؟ چیزی نیست، من این جا هستم عزیزم. آن موقع بود که فهمیدم کابوس من آن سایه نیست که دارد همه چیز را با خود می برد، کابوسم این بود که تو خودت نبودی، یک نوار ضبط شده بودی که مدام تکرار می شد.

نگرانت شده بودم. آخر آدم هیچ وقت درست نمی فهمد که در دل دیگران چه می گذرد. چرا موهایت آنقدر آشفته بود؟ چرا چشم هایت سرخ شده بودند؟ چرا آن جا نشسته بودی و کتاب می خواندی؟ آخرین کتاب خودت بود در دستت؟ می خندیدم، تو هم می خندیدی، هر دو به زور. باد خاکستر سیگارت را می تکاند و روی رهگذران می پاشید. دستت را گرفتم. گفتم بیا برویم، من زیاد نمی مانم. چیزی نگفتی اما بلند هم نشدی. گفتم پس می مانم و نشستم. تا کنارت نشستم فهمیدم که باز دارم خواب می بینم. در واقعیت ما هزارها کیلومتر، راه ها و جاده ها و شهرها، به فاصله ی میان دو کشور همسایه از هم دور بودیم. اما نشستم. کنارت نشستم و خندیدیم تا وقتی که دیگر صبح شده بود و باید بیدار می شدم.

 

03.02.09

سیزدهم اسفندماه هشتاد و هفت

Posted in Fifi at 8:42 pm by teshinpe

چه زود دوشنبه شد

از قبل هیچ چیزی آماده نکردم برای پست امروز

این ها نشانه های نقاهت بعد از یک دوره ی طولانی ننوشتن است ها

***

هر روز منتظر بودم. هر روز وسط میدان جمهوری، زیر ساعتی که هر نیم ساعت یک بار و سر هر ساعت به تعداد شماره ها زنگ می زد. قبل از این که زنگ ساعت به صدا درآید، زنگوله ها ملودی نرمی می نواختند که فقط چهار نت بیشتر نداشت. دینگ دینگ دنگ دانگ. تو همین قدر ساده بودی و همین قدر دوست داشتنی