04.20.09

سی و یکم فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:27 pm by teshinpe

گاهی فکر می کنم لازم است وقتی بروم جنگل بالای خانه، همان جایی که رود هرازدان در پایین دستش روان است، می رود و می رود و می رود تا برسد به ارس. این همان رودی است که روی همه ی نقشه ها میان ما قرار گرفته است. فکر می کنم باید آن قدر به این آب ها نگاه کنم تا چشم هایم را با خود ببرد، و بیاورد برای تو. همان جا داستان هایم را خواهم نوشت و به آب خواهم داد تا برایت بیاورد. بعد تو می گویی: «این داستانی که من می خواستم نیست.» دل من باز می شکند و داستان بی پایان می ماند.

04.14.09

بیست و پنج فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:17 pm by teshinpe

خواهم که بر رویت

هر دم زنم بوسه

ترسم که نالان کند بسی

مثل من کسی

چشم نرگست

جانانه جانانه

04.05.09

شانزدهم فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:57 pm by teshinpe

این جا تنها کتابفروشی شهر نیست اما با توجه به این که در کل شهر فقط سه کتابفروشی دیگر به جز این وجود دارد، هر کدامشان را می توان یگانه در نظر گرفت: درست مثل کشتی شکستگانی که هر کدام در گوشه ای از یک جزیره ی بزرگ بی خبر از هم مانده اند. وقتی به این کشتی شکسته ها فکر می کنم تازه ملتفت می شوم چه شادی اسرارآمیزی زیر پوست خیابان انقلاب نهفته است (نمایشگاه کتاب را که دیگر نگو، گیرم که در مصلی باشد).

در را هل می دهم. از میان میله های دزدگیر مغناطیسی رد می شوم. نیمی از کسانی که در کتابفروشی ایستاده اند خود کارمندان هستند که کارشان چیزی در حد همان دزدگیر مغناطیسی است. فقط یک بار به خودم دردسر دادم تا سراغ کتابی را از کارمند لاغر مردنی بی حوصله ای بپرسم و نتیجه ای هم نگرفتم. همه ی کسانی که پاتوقشان کتابفروشی پیانو است (این اسم را خودم برایش گذاشته ام، چون در طبقه ی پایینش همیشه زنی هست که پیانو می زند) فقط بین قفسه های کتاب پرسه می زنند و تقریبا هیچ وقت چیزی نمی پرسند. تجربه!

حساب و کتابم خوب نیست، دقیق نمی دانم ولی یک نگاه سرسری که بیاندازی به نظرت می رسد طبقه ی همکف حتی کوچکتر از یک اتاق سه در چهار است. طبقه ی پایین، که با پایین رفتن از پله های مارپیچی وسط کتابفروشی می توان به آن جا رسید، سه برابر طبقه ی همکف است؛ چون به غیر از اتاق پیانو، دو اتاق دیگر هم در دو طرف دارد: یکی دفتر و دستک اداری، و یکی اتاق کتاب های نایاب و کمیاب و نسخ خطی (و یک شاهنامه ی فردوسی هم دارد که خیلی خیلی قدیمی است).

معمولا کارم در طبقه ی همکف زیاد طول نمی کشد. آن قدر حوصله ندارم که مثل بچه های کلاس اولی ساعت ها بیاستم و دانه دانه حروف روسی را با صدای بلند در دلم هجی کنم (اما گاهی از این کار نتیجه ی شگفت آوری می گیرم: یک بار با مشقت فراوان نوشته های روی شیرازه ی یک کتاب دو جلدی را هجی کردم و با تعجب در یافتم که فانتازیای استانیسلاو لم است. آن قدر هیجان زده شده بودم که نزدیک بود بی درنگ بخرمش، بعد فکر کردم اگر قرار باشد هر دو جلد را حرف به حرف هجی کنم موهایم هم مثل دندان هایم سفید خواهد شد و کتاب تمام نخواهد شد)، با اتاق کمیاب نایاب هم میانه ی خوبی ندارم، اما عشق می کنم ساعت ها در اتاق پیانو بمانم: کتاب های انگلیسی این جا هستند، به علاوه ترکیب زیبایی است کتاب و پیانو.

سه روز پیش از سال نو، برف همه جا را سفید کرده بود. تازه تعطیل شده بودیم و من می خواستم برای تعطیلات چند تا کتاب جدید بخرم. تا برسم به کتابفروشی خیس شده بودم و پاچه های شلوارم حسابی گل و برفی بود. اول شرمم آمد وارد شوم، جای کفش هایم همه جا می ماند. بعد که دیدم همه مثل خودم گل و برفی هستند و کارمندان هم اعتراضی ندارند، اعتماد به نفسم برگشت. کلاهم را برداشتم و شالم را باز کردم، نفسم باز شد. یک راست رفتم سراغ کتابی که از قبل نشان کرده بودم. کمی بعد دو آقا و یک خانم انگلیسی از پله ها آمدند پایین. جای پایشان روی پله ها می ماند، و همان جوری که داشتند برف روی شانه هایشان را می تکاندند رد خیسی را به همه جا می کشاندند. پایین پله ها، مردی که لاغرتر بود و سرش تقریبا داشت کچل می شد برگشت و چشمش روی منبع صدا خیره ماند. گفت: «فکر نمی کردم موسیقی زنده باشد! تا به حال ندیده بودم در کتابفروشی پیانو بزنند.» دو نفر دیگر تایید کردند و بعد در کتاب ها غرق شدند.

از همان ابتدا می پیچم و پایین می روم.

اسم پیانیست را هنوز نمی دانم، یعنی فرصت نشده است درست و حسابی با هم حرف بزنیم، فقط یکی دو بار برای هم سر تکان داده ایم. تا می رسم می پیچم سمت پیانو و باز هر دو سر تکان می دهیم. وظیفه ام را انجام دادم، حالا می روم میان کتاب ها پرسه بزنم.

سه دختر جوان جلوی قفسه ی مورد علاقه ی من که همه ی کتاب هایش مال انتشارات بلومزبری است (که همیشه حراج شده اند) ایستاده اند. دارند کتاب انتخاب می کنند. من کمی آن طرف تر می ایستم تا کارشان تمام شود. بعد از میان حرف هایشان چیزی در مایه های ایران می شنوم. گوش تیز می کنم. یکی از دخترها که قد بلندی دارد یکی از کتاب های سیلور استاین را نشان می دهد و به دیگری می گوید: «این را بردار و ترجمه کن، خوب پولی در می آوری.» دیگری می گوید: «از این چیزها در ایران زیاد است.» آها، حالا فهمیدم قضیه چیست. احتمالا این دخترها ارمنی- ایرانی هستند، یا یکی شان، همان دختری که الان کتاب را از قفسه برداشت و دارد نگاه می کند. نفر سوم، کتاب مناره را بر می دارد و می گوید: «این چه طور؟» این کتاب را قبلا دیده ام. درباره ی زن افغانی است که به زور با مرد پیری ازدواج می کند و … همان داستان همیشگی! ارمنی- ایرانی می گوید: «گمان نمی کنم به این اجازه ی چاپ بدهند. این ایرانی ها دیوانه هستند. دختر وقتی ازدواج می کند می شود برده ی شوهرش …»

برای اولین بار در عمرم از این که دیگران فکر کنند زبانشان را نمی فهمم و به راحتی در حضورم حرف های شخصی بزنند و من دزدکی گوش کنم پشیمان می شوم، چون دارم خفه می شوم. دلم می خواهد بپرم وسط حرف هایشان و جیغ و داد راه بیاندازم. آن قدر جیغ و داد کنم که حرفشان را پس بگیرند …

از پله ها بالا می روم (نمی توانم جلوی گوش هایم را بگیرم، حتی صدای پیانو هم کمکی نمی کند). از میان میله های دزدگیر مغناطیسی رد می شوم و به خیابان باز می گردم.

دیگر خیلی وقت است که سری به کتابفروشی پیانو نزده ام.