04.20.09

سی و یکم فروردین هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:27 pm by teshinpe

گاهی فکر می کنم لازم است وقتی بروم جنگل بالای خانه، همان جایی که رود هرازدان در پایین دستش روان است، می رود و می رود و می رود تا برسد به ارس. این همان رودی است که روی همه ی نقشه ها میان ما قرار گرفته است. فکر می کنم باید آن قدر به این آب ها نگاه کنم تا چشم هایم را با خود ببرد، و بیاورد برای تو. همان جا داستان هایم را خواهم نوشت و به آب خواهم داد تا برایت بیاورد. بعد تو می گویی: «این داستانی که من می خواستم نیست.» دل من باز می شکند و داستان بی پایان می ماند.

Leave a Comment