05.26.09
پنجم خرداد ماه هشتاد و هشت
هورررا، واسه ی همه، سیب درسته
هورررا، نکنه یکیش یُهو بیفته
میرن بالا، میان پایین
کجا میوفتن، خوب بپایین!
داستان زمستانی ردوال، برایان جیکوس
05.19.09
بیست و نهم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت
داشتم فکر می کردم چه بنویسم برای امشب، که احساس کردم حالم خیلی بد است. کمی سرم درد می کند و دلم در هم می پیچد. انگار نزدیک است بالا بیاورم. از آن جایی که ما ها پزشک زاده می شویم، گمانم مسموم شده ام، یا در بهترین حالت سردی ام کرده است.
درست در همین لحظه آب گذاشته ام تا جوش بیاید و برای خودم نبات داغ درست کنم. محصول عجیبی است نبات داغ؛ دست کم از نظر فیلسوفی که نزدیک است بالا بیاورد، چیز عجیبی است نبات داغ!
پ.ن. گفتم سردی، یاد حرف یکی از آشناهای دور افتادم که صنایع غذایی می خواند و دست بر قضا در رشته ی خود آدم توانایی هم هست. همین آدم توانا در رشته ی صنایع غذایی می گفت که اندی سال روی همه جور غذایی تحقیق کرده است اما آخر سر نفهمیده چه غذایی سرد است و چه غذایی گرم. می گویم ما ها پزشک زاده می شویم!
05.11.09
بیست و یکم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت
زیاد به خیابانگردها نگاه می کنم. نمی دانم، شاید این ها نمونه های خوبی برای انحطاط سرنوشت بشر باشند. کسی چه می داند، شاید این ها آینده ی خود ما هستند. مثلا خوب که فکر می کنم، می بینم آرین، نوازنده ی ویلن، که هفته ی پیش یکی از کوارتت های زهی بتهون را اجرا کرد و هیچ کس هم به تخمش حسابش نکرد، شبیه یکی از نوازنده های دوره گرد خیابان ایروان نو است. فقط فرقشان این است که آن آرین دوره گرد با خودش آمپلی فایر می آورد و گیتار الکترونیک می زند برای چندرغاز پول سیاه، آرین واقعی کت و شلوار اتو شده می پوشد و خودش را پشت پوپیتر چوبی پنهان می کند برای چهار تا تعریف و تمجید ناقابل. حالا نه آن چندرغاز چیزی از کسی کم می کند، و نه تعریف و تمجیدهای همت عالی این و آن.
خیابانگرد من اما جور دیگری بود. یک بار بیشتر ندیدمش و نمی دانم چرا همان موقع فکر کردم این یکی خود آینده ی من است. چشم های خسته ی آبی رنگش هنوز برق می زد. لباس پاره پوره ای پوشیده بود که باعث می شد فکر کنم چه طور سیاه زمستان را از سر گذرانده است (و فکر می کردم هر سال بهار که می شود همه ی خیابانگردها با خود می گویند: «شاید وقتی دیگر.»)
سر به سر سراغ زوج های جوانی می رفت که کنار اپرا، ضلع جنوب شرقی میدان فرانسه، با هم قرار گذاشته بودند. کمی حرف می زد و بعد چیزی در دفترش یادداشت می کرد. در کارش جدی با پشتکار بود و در خیل جمعیت منتظر حتی یک نفر را از دست نمی داد. دوست داشتم بدانم چه می نویسد. بعدا فهمیدم اسم ها را می نویسد. مثل مبصر کلاس، یا مامور سرشماری.
می دانید اگر یک روز اسم همه ی کسانی که در میدان فرانسه، یا هر میدان دیگر در هر شهر یا هر کشور در هر جای دنیا، را یادداشت کنیم، چند صد هزار اسم می شود!؟ و همه ی این چند صد هزار اسم در چشم به هم زدنی فراموش می شوند، در یک لحظه، در یک دم.
آینده ی من، تک و تنها به جان فراموشی افتاده است و از همه ی این اسم ها محافظت می کند: این جا، در سینه اش.