05.11.09
بیست و یکم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت
زیاد به خیابانگردها نگاه می کنم. نمی دانم، شاید این ها نمونه های خوبی برای انحطاط سرنوشت بشر باشند. کسی چه می داند، شاید این ها آینده ی خود ما هستند. مثلا خوب که فکر می کنم، می بینم آرین، نوازنده ی ویلن، که هفته ی پیش یکی از کوارتت های زهی بتهون را اجرا کرد و هیچ کس هم به تخمش حسابش نکرد، شبیه یکی از نوازنده های دوره گرد خیابان ایروان نو است. فقط فرقشان این است که آن آرین دوره گرد با خودش آمپلی فایر می آورد و گیتار الکترونیک می زند برای چندرغاز پول سیاه، آرین واقعی کت و شلوار اتو شده می پوشد و خودش را پشت پوپیتر چوبی پنهان می کند برای چهار تا تعریف و تمجید ناقابل. حالا نه آن چندرغاز چیزی از کسی کم می کند، و نه تعریف و تمجیدهای همت عالی این و آن.
خیابانگرد من اما جور دیگری بود. یک بار بیشتر ندیدمش و نمی دانم چرا همان موقع فکر کردم این یکی خود آینده ی من است. چشم های خسته ی آبی رنگش هنوز برق می زد. لباس پاره پوره ای پوشیده بود که باعث می شد فکر کنم چه طور سیاه زمستان را از سر گذرانده است (و فکر می کردم هر سال بهار که می شود همه ی خیابانگردها با خود می گویند: «شاید وقتی دیگر.»)
سر به سر سراغ زوج های جوانی می رفت که کنار اپرا، ضلع جنوب شرقی میدان فرانسه، با هم قرار گذاشته بودند. کمی حرف می زد و بعد چیزی در دفترش یادداشت می کرد. در کارش جدی با پشتکار بود و در خیل جمعیت منتظر حتی یک نفر را از دست نمی داد. دوست داشتم بدانم چه می نویسد. بعدا فهمیدم اسم ها را می نویسد. مثل مبصر کلاس، یا مامور سرشماری.
می دانید اگر یک روز اسم همه ی کسانی که در میدان فرانسه، یا هر میدان دیگر در هر شهر یا هر کشور در هر جای دنیا، را یادداشت کنیم، چند صد هزار اسم می شود!؟ و همه ی این چند صد هزار اسم در چشم به هم زدنی فراموش می شوند، در یک لحظه، در یک دم.
آینده ی من، تک و تنها به جان فراموشی افتاده است و از همه ی این اسم ها محافظت می کند: این جا، در سینه اش.
ریتزیک said,
May 11, 2009 at 8:43 pm
man be eshghe ghalamae nostalgiquet miam hamishe nevehstehato mikhunam
:-*
to raeesjomhoore keshvare oshaghe bi namo neshuni
ریتزیک said,
May 11, 2009 at 8:59 pm
man har vaght ahange “How to Disappear Completely” Radiohead ro gush midam yade to mioftam
teshinpe said,
May 15, 2009 at 8:00 pm
با سپاس از آقا/خانم ریتزیک که مرحمت فرموده، بنده نوازی کرده اند
اما گویا اشتباهی رخ داده است.
بنده فقط یک سارا در عمرم شناخته ام و می شناسم، که نویسنده ی نوشته های اتوبوسی است
دست بر قضا این سارا خانم، یا همان اخترک ب 612 خودمان، چشم بد دور، نوستالژی نویس قهاری است
و شدیدا دوست دارد در آینده رئیس جمهور بشود (البته زیاد مطمئن نیستم، بعدا از خودش می پرسم)
حالا شما ببین، اگر مشخصات جور در می آید، ساعت ایشان را به خودشان پس بده
مرحمت عالی زیاد
فی فی
پ.ن. همان جوری که در ابتدای این نامه/پاسخ نوشته ام، قدم شما بر تخم چشم، ما که از خواننده های پر و پا قرص بدمان نمی آید، خدا زیادش کند به حق ریگ های بیابان