05.19.09
بیست و نهم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت
داشتم فکر می کردم چه بنویسم برای امشب، که احساس کردم حالم خیلی بد است. کمی سرم درد می کند و دلم در هم می پیچد. انگار نزدیک است بالا بیاورم. از آن جایی که ما ها پزشک زاده می شویم، گمانم مسموم شده ام، یا در بهترین حالت سردی ام کرده است.
درست در همین لحظه آب گذاشته ام تا جوش بیاید و برای خودم نبات داغ درست کنم. محصول عجیبی است نبات داغ؛ دست کم از نظر فیلسوفی که نزدیک است بالا بیاورد، چیز عجیبی است نبات داغ!
پ.ن. گفتم سردی، یاد حرف یکی از آشناهای دور افتادم که صنایع غذایی می خواند و دست بر قضا در رشته ی خود آدم توانایی هم هست. همین آدم توانا در رشته ی صنایع غذایی می گفت که اندی سال روی همه جور غذایی تحقیق کرده است اما آخر سر نفهمیده چه غذایی سرد است و چه غذایی گرم. می گویم ما ها پزشک زاده می شویم!