06.08.09
هجده خرداد ماه هشتاد و هشت
من پوست انداختم
اما هنوز هم همان دخترکی هستم که گونه هایش با یک لبخند زود
گل می اندازد
ما هیچ وقت کاملا عوض نمی شویم
چیزهایی از گذشته زیر پوست ما باقی می مانند
راه می روند
خراش می دهند
تا یادت بیاورند کسی را که پیش از این ها بودی
قبل تر ها
سال هایی که حالا دیگر وصله دار شده اند
کفش هایی که کوچک شده اند و بندهایشان چرک
شعر از نمی دانم که!