07.27.09

پنجم امردادماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:11 pm by teshinpe

در این هنگام اتفاقی بسیار عجیب رخ داد. هیچ کدام از بچه ها هم مثل شما نمی دانستند اسلان کیست؛ اما همان موقعی که بیدستر نامش را بر زبان آورد همه احساسی عجیب پیدا کردند. شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که در خواب کسی به شما چیزی می گوید که معنی اش را نمی دانید اما همان موقع به نظر می رسد که معانی فراوانی دارد – شاید یک خواب شیرین را تبدیل به کابوس کند، یا بر عکس، معنی عمیق و شیرینی اش خوابتان را چنان زیبا و دلپذیر کند که همه ی عمر فراموشتان نشود و همیشه آرزو کنید باز هم به آن خواب باز گردید. اکنون هم چنین بود. با شنیدن نام اسلان ادموند احساس ترس کرد. پیتر ناگهان شجاع و ماجرا جو شد. سوزان احساس کرد یاد عطری دلپذیر یا یک موسیقی دلنشین در سراسر وجودش پخش شده است، و لوسی احساس وقتی را داشت که از خواب بیدار می شوید و یادتان می آید نخستین روز تعطیلات تابستانی است. 

07.25.09

سوم امردادماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 7:44 pm by teshinpe

این روزها، هر بار که چشم هایم را می بندم، تو را می بینم که دانه های اشک از چشمانت سرازیر است. دردت به جانم، آخر بگویم کی این روزها هم می گذرند!؟

07.23.09

یکم امردادماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 8:05 pm by teshinpe

سخن مرا بشنوید، آزادشان کنید

 

آزادشان کنید،

آن‌ها خواهران از دریا گذشته و

گهواره‌بان بلوغ شبتابند،

جرمشان

تنها اشاره به رویای هاجر است،

که می‌خواسته برای اسماعیل

اسمی از گلو برای گریه نیاورد

آزادشان کنید،

آن‌ها برادران بی‌دریغ باران و

خنکای پسین تابستانند،

جرمشان

تنها اشاره به دلواپسی آفتابی است

که می‌خواسته برای به‌چاه‌ماندگان

پیراهنی از سپیده‌دم بیاورد

آزادشان کنید،

آن‌ها بستگان بی‌تردید نور و

خنیاگران خردمند ترانه‌اند

جرمشان

تنها سخن گفتن از کیمیای حقیقتی است

که پیش از این آوازش را

از گلوی بریده‌ی چاه و از

چراغ شکسته‌ی یتیمان

بسیار شنیده‌اید

آزادشان کنید، …

محمد علی صالحی/ منبع: روزنامه‌ی اعتماد

 

من برگشتم. یعنی امتحان هایم تمام شد. خیلی وقت می شود که امتحان هایم تمام شده اند. یعنی به حساب روزهای تعطیلی تابستان که با شتاب می گذرند، خیلی وقت است که برگشته ام. برگشته ام اما نمی دانم چه باید بنویسم. از کجا بنویسم. از که بپرسم. این است که همین حالا هم زیاد به اختیار نمی نویسم. صبر می کنم واژه ها راه خودشان را پیدا کنند، شاید من هم خودم را پیدا کنم.

تک تک، کسانی که در فکرشان هستم زنگ می زنند. می پرسند: نمی آیی؟ می گویم: همین حالا به فکرت بودم. دل هایمان به هم نزدیک است. پاسخ دیگری نیست. من دلم دو تکه شده است، هزار تکه شده است. می خواهم بروم سفر، پای رفتن نیست. باید همین جا که هستم بنشینم، تاب ماندن نیست. حالا دارم تمرین تحمل می کنم. همیشه همین کم طاقتی نقطه ی ضعفم بوده است. دارم تمرین می کنم شرایط را درک کنم. تمرین می کنم که تصمیم احساسی نگیرم. از همه مهم تر دارم سعی می کنم فرار نکنم. این درس های زندگی تمامی دارند؟

ولی خیلی دلم می خواست قلمی داشتم تا برای سرزمینم چیزی بنویسم. خیلی چیزها سر دلم هست. پیش از این کم نبوده، حال بیشتر هم شده است. با خودم می گویم: دیدی؟ دیدم، اما چه را؟ دیدم، اما که را، در کجا؟ در چه حالتی؟

نمی توانم جلوی خودم را بگیرم؛ تک تک خیابان ها، کوچه پس کوچه ها، جاهایی که دوستشان دارم، سرزمینی که مال ما است، همه چیز را در رو به رو دارم. من که ندیدم اما گمان می کنم که دیده ام. در خیالم همه ی این ها را دیده ام. داغ می شوم. گیرم که همه ی این ها دروغ می گویند. پس از این چه طور باید در این خیابان ها قدم زد؟ وقت قدم زدن کدام عشق را باید به خاطر آورد؟ 

07.10.09

19 tir 88

Posted in Fifi at 4:46 pm by teshinpe

dorud bar shoma,

bebaxshid, man bazam kafinetam, farsi nemitunam type konam.
zedmatetun ke arz konam, emtehan haye ma shoru shode, bad mazhab! hala bayad dars bexunam, sheytuni rah nadare.
(rastesh vazi’at e Iran ham ye kam bi hosele am karde).

chashm, be zudi inja ro be ruz mikonam (link e morede nazar ro ham ezafe mikonam)!

shad o piruz
Fifi