08.08.09

هفدهم امردادماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 8:13 pm by teshinpe

دخترک خندید. «شب به خیر» راه افتاد که برود. سپس گویا چیزی یادش آمد و برگشت، با تعجب و کنجکاوی به مورداگ نگاه کرد و پرسید: «هیچ شاد هستید؟

مورداگ گفت: «چی هستم؟

اما دخترک زیر نور ماه، به دو رفته بود. در خانه اش آهسته بسته شد

«شاد! چه بی معنی»

خنده اش بند آمد

دستش را درون سوراخ- دست در خانه اش کرد و صبر کرد تا دستگاه دستش را لمس کند. در باز شد

معلوم است که شاد هستم. از اتاق های خالی پرسید. چه فکر می کند؟ نیستم؟ ایستاد و به دریچه ی تهویه ی هوای وسط سالن نگاه کرد و ناگهان به خاطر آورد که چیزی پشت دریچه پنهان شده است، چیزی که گویی اکنون به او می نگریست. زود نگاهش را دزدید

در یک شب غیر منتظره چه ملاقات غیر منتظره ای. از برخورد یک سال پیش اش با پیرمردی در پارک و گفت و گویشان چیزی این چنین به خاطر نمی آورد… مونتاگ سرش را تکان داد. به دیوار خالی نگاه کرد. چهره ی دخترک آن جا بود، در خاطرش واقعا بسیار زیبا بود: در واقع حیرت آور بود. صورتی باریک مانند شماره های یک ساعت کوچک داشت که نیمه شب وقتی بیدار می شوید تا زمان را بدانید، در اتاقی تاریک به چشم می آید و ساعت و دقیقه و ثانیه را نشان می دهد، یک لحظه سکوتی سفید و یک درخشش، دانستن چیزی که از حرکت شب به تاریکی عمیق تر و نیز گذرش به سمت روزی نو برای گفتن دارد و قطعیت

به خودش، ناخودآگاهی احمق، کاملا مستقل بدون میل، عادت، یا آگاهی که مدام یاوه می گوید، تشر زد. «چه؟

به دیوار خیره شد. چهره اش مانند آینه، نیز، بود. شدنی نیست؛ چند نفر را می شناسید که نور شما را به خودتان باز می گردانند؟ مردمان معمولا – دنبال استعاره ای می گشت، چیزی درباره ی مشعل های کارش به یاد آورد، شعله ور هستند تا این که در باد خفه شوند. چقدر پیش می آید که چهره ی آدم ها احساساتت را، عمیق ترین افکارت را از تو بگیرد و به خودت بازگرداند؟

دخترک توانایی بسیاری در تشخیص داشت؛ مانند یک تماشاچی مشتاق نمایش عروسکی، تک تک پلک زدن ها، حرکات دست، پرش هر انگشت مورتاگ را از یک لحظه قبل پیش بینی می کرد. چقدر با هم راه رفته بودند؟ سه دقیقه؟ پس چقدر این زمان طولانی به نظر می رسید. چه پیکره ی ممتازی بر صحنه ی رو به رویش بود؛ با جثه ی ظریفش چه سایه ای بر دیوار انداخته بود. فکر کرد که اگر چشم هایش بخارد، دخترک پلک می زند. و اگر ماهیچه های فکش کمی منقبض شود، دخترک از خیلی پیش تر خمیازه خواهد کشید

فکر کرد، چرا، حالا که خوب فکر می کنم، دخترک انگار منتظرم بود آن جا، در خیابان، دیر وقت

در اتاق خواب را باز کرد

حس کرد لبخندش محو شد، آب شد، در هم پیچید، و بر سر خود آوار شد، مانند فتیله ی شمعی زیبا که مدتی طولانی سوخته و اکنون می پیچد و فرو می ریزد. تاریکی. شاد نبود. شاد نبود. این جمله را به خود گفت. متوجه شد صورت واقعی موضوعات این است. شادی اش را مانند صورتک به چهره می زد و دخترک همراه صورتک از چمن های خیابان عبور کرده بود و دیگر راهی نبود که در خانه شان را بزند و بخواهد که آن را پس بدهد

 

فارنهایت 451؛ ری برادبری

08.05.09

چهاردهم امردادماه هشتاد و هشت

Posted in Fifi at 8:12 pm by teshinpe

این پست را پنهانی می نویسم؛ پنهان از خودم، حتی پنهان از خدا

من دیگر به خدا اعتقاد ندارم. خیلی وقت است که میانه مان شکر آب شده است. بعد گفتم، حالا آن بالا هستی یا نیستی، می شنوی؟ من دیگر به تو اعتقاد ندارم. البته هنوز هم گاهی وقتی به مرگ فکر می کنم می ترسم از عاقبتم، اما بالاخره نمی شود آدمی هم خر را بخواهد و هم خرما را. این جوری راحت تریم. هر دویمان راحت تریم که به کار همدیگر کاری نداشته باشیم. نه من آدمی هستم که از پس زندگی عارفانه و عاشقانه با پروردگاه بر بیایم و از دنیا چشم بپوشم، نه خدا هیچ وقت به من بد حجاب بی نماز و روزه با این همه عقاید سکولار روی خوش نشان داده است. می دانم که این به آن در می شود. یک روز گفتیم بی حساب! شما را به خیر و مرا به سلامت! این را من و خدا به هم گفتیم و بعد هر کس رفت سراغ کار خودش

ولی حالا دلم می خواهد یک بار دیگر، پنهانی از خودم و پنهانی از خدا، بپرسم

خدا جان واقعا هستی؟ واقعا گوشت به حرف های این بنده های بی چاره ات بدهکار است؟ اصلا شده است تا به حال برای ما زیر پایی هایت تره خرد کرده باشی؟ خدا جان از ما که گذشت، دست کم دلت به حال بچه های بی گناه و آیندگان ما بسوزد. بیا و آقایی کن، یک بار درد دلی از ما آدم ها دوا کن. جان خودم دنیا پر است از داستان های پر سوز و گداز، قهرمان های ناکام، عاشقان دل سوخته و … بیا و یک بار هم که شده است کاری کن که حق به حق دارش برسد. ما دیگر خسته شده ایم، به خدا، همین حالا، تا دیر نشده است یک کاری بکن