08.05.09
چهاردهم امردادماه هشتاد و هشت
این پست را پنهانی می نویسم؛ پنهان از خودم، حتی پنهان از خدا
من دیگر به خدا اعتقاد ندارم. خیلی وقت است که میانه مان شکر آب شده است. بعد گفتم، حالا آن بالا هستی یا نیستی، می شنوی؟ من دیگر به تو اعتقاد ندارم. البته هنوز هم گاهی وقتی به مرگ فکر می کنم می ترسم از عاقبتم، اما بالاخره نمی شود آدمی هم خر را بخواهد و هم خرما را. این جوری راحت تریم. هر دویمان راحت تریم که به کار همدیگر کاری نداشته باشیم. نه من آدمی هستم که از پس زندگی عارفانه و عاشقانه با پروردگاه بر بیایم و از دنیا چشم بپوشم، نه خدا هیچ وقت به من بد حجاب بی نماز و روزه با این همه عقاید سکولار روی خوش نشان داده است. می دانم که این به آن در می شود. یک روز گفتیم بی حساب! شما را به خیر و مرا به سلامت! این را من و خدا به هم گفتیم و بعد هر کس رفت سراغ کار خودش
ولی حالا دلم می خواهد یک بار دیگر، پنهانی از خودم و پنهانی از خدا، بپرسم
خدا جان واقعا هستی؟ واقعا گوشت به حرف های این بنده های بی چاره ات بدهکار است؟ اصلا شده است تا به حال برای ما زیر پایی هایت تره خرد کرده باشی؟ خدا جان از ما که گذشت، دست کم دلت به حال بچه های بی گناه و آیندگان ما بسوزد. بیا و آقایی کن، یک بار درد دلی از ما آدم ها دوا کن. جان خودم دنیا پر است از داستان های پر سوز و گداز، قهرمان های ناکام، عاشقان دل سوخته و … بیا و یک بار هم که شده است کاری کن که حق به حق دارش برسد. ما دیگر خسته شده ایم، به خدا، همین حالا، تا دیر نشده است یک کاری بکن