12.08.07
هفدهم آذرماه هشتاد و شش
جهت خرید یک مداد پاکن ناقابل خودم را مثل زلزه ي بم آوار مغازه نوشت افزاری میکنم. همیشه به هنگام خرید مداد پاکن یا خودکار یا بهتر بگویم نوشت افزار گویی که یک بطری نوشابه جامایکایی را ته ته سر کشیده باشم مست و خرست می شوم. همه عاشق می شوند من هم عاشق!! آن هم معشوقه های مثل مداد و خودکار!! در حال وارسی پاکن های مغازه بودم. گیج رنگهای مبهوت کننده و مدلهای جور واجورشان. نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. یکشان بوی شکلات مرسی میداد. نمی دانم شاید اگر یک کوچولو گاز میزدم بد نبود تا مزه اش را هم امتحان کنم! فروشنده که دختر جوانی بود چپ چپ و راست راست نگاهم می کرد. لابد پیش خودش فکر می کرد که چرا این مجنون را آواره خیابانها کرده اند؟! همینطور که در حال انتخاب بودم آن هم انتخابی سازنده !! صدایی آشنا مرا به خود آورد.
این صدا را می شناختم. آن هم از طفولیت. سرم را بالا کردم. خودش بود. قیافه معصومش مرا به روزگار خوش کودکی برد. چشمان براق بزرگ با مژه های فر شده. صورت بامزه و شاخ خای یوی سرش که تا دمش ادامه دارد مرا همیشه و حتی بعد از گذشت هفده سال شیفته خودش کرده است.
دخترک فروشنده دیگر به دیوانگی من اطمینان پیدا کرده بود!!
انتخاب کردید؟
اه ! بله بله! براستی که زیباست!
بله اکثر بچه مدرسه ایها به خاطر کیفیتش همین را انتخاب می کنند.
از بچگی هم دوستش داشتم. همینطور رنگش را.
یعنی از بچگی تا الان انتخابتان را تغییر ندادی؟
برای تغییر دادنش دلیلی نداشتم!
هر طور که مایلید! ولی قیمتش نسبت به زمان کودکیتان تغییر کرده!!
مگر فروشی است؟
دیگر واقعا به نهایت دیوانگی رسیده بود! شاید هم به عقل من شک کرده بود؟!
بله! اگر می خواهید قیمت پایین تر هم دارم.
نه!نه! قیمتش که مهم نیست! از بچگی دوستش داشتم!
بسیار خب! 650 تومان.
چقدر گران؟! مگر چه خبر است؟! مگر می خواهم دنیا را با این پاکن پاک کنم؟! ارزانترش را ندارید؟!
من که گفتم ارزانتر هم دارم! شما گفتید همن را می خواهم!
آهان!! وای خدای من……..!! منظورم سرندیپیتی توی تلوزیون بالای سرتان است!! از بچگی عاشق این کارتون بودم! خب این را بر میدارم. چقدر است؟
50 تومان!!